+یه دفعه دلم گرفت، تو چشمام اشک حلقه زد، فهمیدم جقدر تنهام، چقدر هیشکی نیست پیشم.
اذیت میشم.
می دونم زیاد دارم ناله میکنم، ولی نمی دونم پس کی منم میخوام همچین چیزی رو تجربه کنم، اینکه دوست داشته باشم و دوست داشته بشم.
نمی دونم، واقعا نمیدونم.
دوست دارم ارزش داشته باشه این همه خواستن و نشدن، خواستن و خورد شدن. خواستن و نرسیدن.
+......
به نظرم یه خرده نیاز دارم به خودم تلنگر بزنم
که همین پست تلنگره
+توانایی به تاخیرانداختن لذت:
یه صدایی کم و بیش تو مغزم دوباره سروصدا داره میکنه، همون صدایی که خیلی وقته ازش خبری نبود، همون صدایی که فقط غر میزد.
اون صداعه، ازش میترسم.
چون میدونم دوباره شنیدنش مساویه با اذیت شدنام، خودخوریام، نشخوار ذهنیم، گیر کردنام، موندنام تو حال خودم، بی حالی، زیاد فکر کردنام، موندن سرجام و ....
+فک کنم باید یه مهارت جدید یاد بگیرم. اینکه چالش نداشته باشی، اینکه عادت بکنی به یه روتین، اینکه سلولای مغزت دوباره بیکار بشینن، اینا همه کرختی میارن تو زندگی
پس چیکار باید کنم؟
یه چالش بزرگ جدید، مثل چیزی که سال پیش باهاش مواجه شدم، و یه سری چالش کوچیکتر
++توانایی به تاخیر انداختن لذت.
لازم نیست همه کارا رو اکیپ کنم تا یه کار لذت بخش رو انجام بدم.
بهتره یه خرده کمتر به خودم پاداش بدم هر لحظه، پاداشام که همون لذت های آنی هست رو کمتر کنم، برای انجام کارای بزرگتر آخرش برا خودم پاداش درنظر بگیرم، نه اینکه هر لحظه دنبال لذت باشم.
++باید یه لحظه عقب واستم و نگاه کنم چیکار میتونم بکنم برای این وضعیت، برای حالم...
++بقیش رو باید فکر کنم بیشتر
+امروز، امروز موقع حرف زدن تپق داشتم، نفسم تو سینه حبس شده بود.
یه آلارمی تو ذهنم اومد که عه، چی شده؟ خیلی وقته صحبت نکردم و اینا جلوی جمع
خب خوب نیست.
و اینکه فهمیدم این جور چیزا اکتسابیه و باید همین طور پشت سرهم تمرین کرد و تمرین کرد و تمرین تا یادت نره.
+هر شب موقع خواب، بالشت رو می گیرم بغلم بخوابم :/
هییی،چی میشد تو بودی و بغلت می کردم و تو گوشت زمزمه می کردم، نترس من هستم؟؟
ولی می دونی چیه؟
نیستی و نیستی و نیستی...
+باید بیخیال شد
باید انعطاف داشت
باید صبور بود
باید از خیر خیلی چیزا گذشت
باید به قول معروف let it go کرد!
گیر دادن به یه چیز، به یه فرد، موندن تو یه شرایط و ... همش باعث میشه از زندگی عقب بیوفتی
اعصابت بیخود خراب شه و ...
+دوست دارم بنویسم از دیگران، که به نظرم بهتره انتظارمون رو ازشون معقول تر کنیم
دارم میبینم پسره زیدش نبود بهانه پیدا میکرد پیام میداد و میگفت حوصلش سر رفته و فیلم میخواست و اینا
بعد که زیدش اومد کمتر شد حرف زدن و ایناش
نمی دونم، ولی آدما دسته بندی می کنن دیگران رو. هر کی یه اولویتی داره براشون
+کلا دوست دارم بنویسم ولی ذهنم قروقاطیه
ذهنم نمیشکه
همین که دست به تایپ! میشم یه عالمه فکر میاد تو ذهنم و نمی دونم از کجا و کدوم شروع کنم به نوشتن.
+آدم منعطفی شدم، خیییلی زیاد، نسبت به قبل، سال قبل، و شاید اینقدر منعطف نبودم تو ذهنم.
کم کم بیشتر سعی می کنم افراد رو بپذیرم و باهاشون تعامل داشته باشم
تو شرایط مختلف خودمو کنترل کنم و حتی اگه شرایط خیلی بد شد بتونم خودمو هندل کنم.
+هروقت دلشوره گرفتم، غرق نشم توش.
یه لحظه واستم و فکر کنم به اتفاقات یا دغدغه هایی که دارم.
ببینم چی داره اذیتم می کنه، زجرم میده. چی در اصل فکرمو مشغول کرده.
نمی خوام دوست ندارم که مثل قبل همیشه حال بدم رو همیشه با خودم داشته باشم.
+امیدوارم حال دلتون خوب باشه و بتونید هدفاتون رو تعیین کنین.
همین طور الکی دور خودمون نچرخیم...
+این منم
همینم که همیشه بودم
و اینم میزارم پشت سر
نمیخوام کامل باشم
نمیخوام کامل بشم
به مسیرم ادامه میدم و کاری ندارم به این تکانهها...
+به نظرم بهتر بود زودتر ازینا می نوشتم در موردش
یه دوستی می گفت بنویس، نوشتن سبکت می کنه
باید زودتر دست به کار میشدم.
نمی خوام اصن به غلط املاییام نیگا کنم ازین به بعد
جون نوشتن رو برام سخترر می کنه و شروع کردنش رو فرسایشی تر.
چون اذیتم می کنه و یه حالت کمال گرایی طور میده به فرایند نوشتنم.
میگه تو که می خوای یه متن طولانی بنویسی، ممکنه یه عالمه توش غلط باشه و هی پاک کنی و دوباره بنویسی. پس بیخیال نوشتن شو ://
+حقیقتا دوست دارم یکی بود.
نمی دونم چرا.
اصن نمی دونم چرا فردیت همه جای زندگیم نمی تونه کارساز باشه.
دوست داشتم بود.
نمی دونم مشکل چیه
مشکل از منه؟ مگه من چمه خب؟؟؟
نکنه حتما باید فاز سیگاری و شاخ و اینا بردارم تا فک کنن خفنم ؟؟؟ ://
من هیچ مشکلی ندارم.
من همینم که هستم.
حقیقتا دارم چرت و پرت میگم...
بزارین این امتحانو رد کنم میام بیشتر میگم..
دوست دارم همین الان یه چیزایی رو بالا بیارم...
+دلم فیلم گرگ و میش خواست :(
خیلی فیلم خوبی بود، فضای آرومی داشت، قشنگ بود.
آهنگ اول و آخرش، خییییلی خوب بود.
حتی دلم برای 2-3 ماه پیش هم تنگ شده
هیییییی
+از صبح که نه، از ظهر که بیدار شدم دلم می خواستم هی بیام بنویسم
الان یادم رفته انگار از چی :/
ولی دوست داشتم بنویسم از اینکه این چند روزه به اندازه ی کل عمرم خندیدم
که بیام بگم تا حدودی مسیر آیندمو دارم تعیین می کنم
که بیام بگم منم دوست دارم یکی باشه کنارم و این لذتی که از زندگی میبرم رو با هم تقسیم کنیم
و خیییلی که بیام های زیاد دیگه...
+یه چیز خیلی مهم دیگه که باید بگم اینه که،
خییلی خیلی مهمه که وقتی یه کاری بهت استرس میده، استرسشو پخش کنی
یعنی نزاری که اون کار بشه تنهااااااااا کاری که باید بکنی و مجبور کنی خودتو رو هر دیقه و ثانیه که انجامش بدی
که اگه که به هر دلیلی، حتی به خاطر یه آدم بودن معمولی، نتونستی انجامش بدی، خودخوری نکنی، خودتو اذیت نکنی، استرست بیشتر نشه و باعث نشه که بخوای اون کاره رو خیلی کاملتر و کمال خواهانه تر انجام بدی
که استرست پخش میده این شکلی و خیییلی راحتتر می تونی کاراتو بکنی و فکر و ذهنت هم راحتتر میشه.
+ادامه داره...
+به وبم نگاه می کنم که بیشتر از یه ساله دارمش، البته اسمش عوض شده ولی از شهریور سال پیش همین اسمیه که الانم هست.
حس خوبی دارم از اینکه چندبار خواستم حذفش کنم ولی اینکارو نکردم...
خدا بخواد، خواهم بود
برای سالیان سال...
از اتفاقام میگم، از اتفاقای زندگیم.
از حسای خوبم، حسای بد و تنفر و عصبانیت.
+شبتون بخیر.
+یه مسئله ای که اصن دوست ندارم اسمشو مسئله بزارم ذهنمو مشغول کرده، این جوریه قضیه که من از یه گروه درسی دراومدم بیرون و رفتم تو یه گروه دیگه، و همگروهیای قبلیم نگو ناراحت شدن و به جای اینکه بیان بگن بهم و منم معذرت خواهی کنم، هر جوری که می تونستن ناراحتیشون رو ابراز می کردن، مثلا تیکه مینداختن، پشت سرم نشستن صحبت کردن، کلا رفتارشون عوض شده بود.
منم خیلی مستقیم رفتم بهشون گفتم اگه مشکل دارید با کاری که من کردم، بیایید مستقیم باهام حرف بزنید و بگید از کارم ناراحتید، نه اینکه مسخره بازی دربیارید و برید پشت سرم حرف بزنید و اینا :/ اصن هم به شخصیت شون هم کار نداشتم و فقط به کاری که کردن اشاره کردم. جالبه تو تیکه هایی که به من مینداختن شخصیت منو زیر سوال میبردن.
بگذریم، خلاصه اینکه بهشون برخورد و بیشتر عصبانی شدن از کارم و انکار کردن که صحبت کردن پشت سرم و خلاصه اینکه اصن وانستادن باهام صحبت کنن و مسئله رو بیشتر پیچوندن و رفتن.
از اون موقع تا الان هم هی قیافه میگیرن و یه بارم امروز سلام دادن بهشون و مثل بز نیگام کردم :| کلا یکیشون از اول کارشناسی رو مخم بود شخصیت تخمیش ولی مدارا می کنم باهاش. شانس منم گوروشو گم نمی کنه بره :/
خوب بود مثل خودشون آبروشون رو میبردم و پیش همه شخصیتشون رو خرد می کردم تا بفهمن کارشون چقدر زشته.
اگه به من می اومدن می گفتن که از "کارم" که رفتن از گروهشون بوده ناراحتن، خیلی راحت عذرخواهی می کردم.
ولی راه زشت تر انتخاب کردن و منم چاره ای نداشتم که به روشون بیارن که فکر نکنن هر غلطی دلشون می خواد می تونن بکنن.
+این روزا یه خورده انگار بی حالم، کسلم و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم
نمی دونم به خاطر بهاره، یا سرماخوردگی یا حساسیت یا هر چی
ولی کلا حس و حال و دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم
که البته طبیعیه به نظرم، چون سال های پیش هم فکر کنم این شکلی می شدم.
+رفتم نکاتی که یاد گرفتم در عرض این چند ماه، یعنی تیر تا بهمن 97 رو دوباره خوندم.
یه چیزی خیلی به چشمم اومد:
"مشکلات همه شون موقتین، بالاخره رنگ آرامش رو آدم میبینه بعد از مشکلات. بعد از سرماخوردگی، بعد از یه پروژه سنگین، امتحان و هررر چی
پس چرا اذیت کنم خودمو؟؟
وقتی میخواد تموم بشه، چرا با اذیت کردن خودم تموم کنمش؟"
+و اینکه:
"نباید منتظر موند که آدم 100 درصد آماده انجام یه کاری بشه و بعدش شروع کنه به انجام دادنش.
خیلی خیلییییی مهمه که وقتی میخوای یه کاری رو انجام بدی ولی میبینی حسش نیست، بدونِ فکر کردن همون لحظه و درجا تصمیم بگیری که اون کارو بکنی. همون لحظه شروع کنی، همون لحظه برنامه ریزی کنی، همون لحظه بلند شی و مقدماتش رو فراهم کنی، نه اینکه هی منتظر بمونی به امید کاملاااا آماده شدن."
+الان هم همونجوریم، یعنی مغزم یاریم نمی کنه. مغزم منگه، خسته ست. میگه برو تو موبایل و اینا.
حتی اونم خسته کننده ست.
کلا میگه هیچ کاری نکن تا حالت خوب شه.
+خب پس بهتره تصمیم بگیرم و شروع کنم تا مغزم هم مجبور بشه باهام بیاد.
+استرس دارم، استرسی بیخود
استرس شروع از اول، استرس اول یه کار، استرسی که اصن دلیل نباید داشته باشه
هووووم
دلیل نداره، خب دلیل نداره پس تموم میشه، پس یه نوسان گذراست، مثل یه تابع اکسپونانسیلی که منفی داره تو توانش، کم کم از بین میره
با چی از بین میره؟
با گذر زمان، کم کم اونقدر کم میشه که دیگه حسش نمیکنی، به صفر میل میکنه و به خاطرات میپیونده...
+برا خیلی چیزا لازم نیست کار خاصی بکنیم، کافیه که اجازه بدیم تا جریان پیدا کنن، تا ترسناک بودن پوشالی شون رو ببینیم و دیگه نترسیم...
---->> خیلی وقته که یادم رفته حتما باید انگیزه پیدا کنم و یه جوررری بشم تا کاری بکنم، که خیلی چیز مزخرفیم هست
ولی خب میخوام تو همون لوپ خوب و حتی بهتر باشم نسبت به قبل...
+آرزوی موفقیت دارم از خدا برا همتون، برا هرکی که این پست رو میخونه...
به نظر میاد زیاد وابسته میشم، یعنی فکر و خاطره طرف مقابلم میمونه تو ذهنم انگار.
پس بهتره زیاد دور و ور رابطه کوتاه مدت نرم چون به ضرر خودمه و از زندگی مختل میشم.
دنبال رابطه بلندمدت میرم.
+این از تصمیم امشب :))
+این آهنگ رو دنبالش بودم، جدیدا کشف کردم. خیلی خوب و نانازه!