واقعا ندارم...
+می خوام بگم براتون ااز یه اتفاق!
اینم ازون قراره که رفیقم رفته شهرستان، کسی نبود تو آزمایشگاه
بعد 5 شنبه ظهر حدودای ساعت 3 من رفتم آزمایشگاه تا تست بزنم، از زیر در دیدم چراغ روشنه، پس گفتم حتما یکی دیگه توعه
در زدم برم تو، دیدم قفله
گفتم خب پس حتما رفته و میاد
کلید انداختم و چرخوندم، دیدم باز نمیشه :/
هر چی تلاش میکردم باز نمیشد.
اینم بگم که کلید پشت در باشه قفلش باز نمیشه
اعصابم خورد شده بود، که یکی توعه و درو باز نمی کنه
بعد در زدم و دیدم یه سایه هایی اومدن پشت در :))
صدای پا و اینا هم می اومد خلاصه
هر چی میگم کی تو هستش و اینا کسی ج نمیده
یه خرده واستادم، بعد تازه دوزایم افتاد که بله! دوستان از ما بهترون آوردن و آزمایشگاه هم شده مکان :))))))
خلاصه اینکه رفتم بیرون ساختمون و منتظر موندم اومدن بیرون و رفتم کارمو کردم
بعد چند ساعت رفتم تو اتاق باز، بعد دیدم رفیقم قشننننگ اضطراب داره و چرت و پرت داره میگه :))
سوالای عجیب غریب و اینا 

+بعله، بی مکانی هم بد دردیه :))
+خیلی خوبه که یکی ازت تعریف کنه
و بگه که با تو خییلی خوش میگذره
بیا بریم خونه دوستامون با تو حال میده
+رضا جان اینو برا تو میگم که قطعا اینجا رو نمی خونی و نمیبینی، ولی کلی مرسی بابت تعریفی که ازم کردی و میکنی
حداقل میفهمم که دیگران پیشم در آرامشن، خوشحالن، می تونم حالشون رو خوب کنم، میتونم خوشحالشون کنم.
حس خوب
حس خوب
حس خوب
حس خوووووووووب
^____^
+دیگه وبلاگای خوب کم شدن تو بلاگ اسکای
دوستام و کسایی که مینوشتن یا وبشون رو بستن یا دیگه نمینویسن.
خسته کننده شده اینجا...
+اینستام رو برای بار دوم پاک کردم
دیدم به جز وقت تلف کردن هیچ عایدی نداره برام
البته اکانت شخصیم رو پاک کردم، یه اکانت کاری دارم که براش زحمت کشیدم و اون همیشگیه
+بلاگ اسکای چرا به فنا رفته باز؟
+خواب دیدم دیشب، ولی یه خرده عجیب تر بود نسبت به خوابای قبلی
مثل یه فیلم سینمایی بود بیشتر
+شروع داشت، تحلیل شخصیتا و یه پایان دراماتیک.
اول خواب رو واقعا یادم نمیاد، مثل همون چیزی که توی Inception طرف میگفت.
ولی در هر صورت یادمه که یه بخشش تو تهران بود، با خانواده رفته بودیم از یه جایی دیدن کنیم، موزه بود، سینما بود، سخنرانی بود، دقیق نمی دونم.
خلاصه یه جایی بود که پله های تودرتو داشت به سمت پایین، آسانسوراش هم این طوری نبود که فقط به سمت پایین حرکت کنه، بلکه چپ و راست هم حرکت میکردن.
یه قدرتی داشتم تو اون خوابه که می تونستم یه کاری کنم که هر چیزی به یخ تبدیل بشه و دوباره از اون حالت به حالت عادی برشگردونم. حتی می تونستم داغ کنم اجسام رو.
یه قدرت دیگه هم این بود که می تونستم تعمیر کنم هر چیزی رو.
یادمه یه خونه ای رفته بودم با یه نفر که بیشتر شبیه طبقه اول خونمون تو شهرستان بود. یه بخشش سقف نداشت برف جمع شده بود. اول برفا رو ذوب کردم.
چطوری؟ فقط کافی بود دستم رو بگیرم سمتش و اونم شروع میکرد به ذوب شدن.
سقف خونه رو هم دستمو رو سمتش گرفتم و میدیدم که سیمان و آجر و چوب دارن خود به خود رو سقف میان و تعمیرش می کنن ://
بعد حالا این شکلی شد که یه بمب هست.ه ای چیزی توی خونه بود. همراهمم یکی بود که انگار دوستمه.
انگار بال و پر هم داشتم. بعد یه دفعه فهمیدم اون یارو دوستم نیست انگار، پرواز کردم و زنجیرهامو (!) به سمتش پرتاب کردم و از فاصله ی دور می خواستم با زنجیرهام بگیرمش و برم سمتش دهنشو سرویس کنم، ولی انگار بمب رو ترکوند و همه چی، خونه و ... از بین رفت و منم پرتاب شدم یه ور از شدت انفجار توی هوا
بعد دیدم بال و پرم سوخت و ذوب شد جلو پشمام و همه قدرتام هم از بین رفت.
.
.
.
+همین الان چندتا خواب دیگم هم یادم افتاد که اصن یادم نمیاد که کی دیدمشون
شاید اصن همین دیشب دیدم و فک میکنم قبلا دیدم، شایدم نه.
+خواب، خواب حقیقتا چیز جالبیه...
+خیلی منتظر بودم
خیلی منتظر موندم
ولی اتفاق نمی افته
نمی دونم منم بالاخره میخوام مزه ی دوست داشتن و دوست داشته شدن رو بچشم؟
محرومم ازین جنبه از زندگی؟
نه که اذیت بشم، ولی دوست دارم تعادل رو توی زندگیم داشته باشم.
هیچ جایی برای احساسات نیست، هیچ جایی برای دوست داشتن نیست
هیچ جایی برای اینکه دوست داشته باشم یکی رو نیست. من میخوام ولی کسی نیست.
+زندگیم ازین رو به اون رو شده ولی این قضیه همچنان پابرجاست.
لنگ این قضیه نیستم ولی دوست دارم بدونم کجای کار اشتباه؟
+میگن دخترا با حرف زدن مخ شون زده میشه
با اینکه من مشکلی توی این زمینه ندارم ولی چیزی که من دارم میبینم قطعا قیافه هم براشون مهمه و شاید خیلی مهمتر از بقیه چیزا. یعنی از اول به شخصیت و ... طرف کاری ندارن، اول فقط قیافه
+پس هی به پسرا نگید ظاهر بین :/
+هر روز ناامیدتر از دیروز
همین.
+امروز حس خوبی داشتم
حس خوب
حس خوب
حس خوب
حس خوب
.
.
.
+شاید باید کمپلکس کننده ام رو عوض کنیم؟!
معلوم نیست، هنوز کامل سنتز نکردم، هنوز اصن نمی دونم ج میده یا نه
پس برا چی نگرانم؟!
اگه به هیچ روش دیگه ای ج نداد، میرم سراغ سیتریک اسید...
+امروز یه ارائه ای داشتم، اونم تموم شد
الان هم سردرد دارم، ازینا که سرتو تکون میدی بدتر میشه
حس می کنم یه عالمه کار نکرده دارم
از جزئی ترین کارا تا کارای بزرگ تر
+زیاد تو گوشی بودم، محدودش باید کنم.شاید سردردم به خاطر همونه
زیاد منتظر نباید بمونم. کارمو بکنم، بیام بیرون
برنامه ریزی، برنامه ریزییییییییی
چرا نمی کنم برنامه ریزی؟
خیلی بهتره
+استیرر میخوام، یه خرده باید سفت و سختر و جدی تر بگیرم تست هام رو
الکی هم از خودم چیزی به مراحل اضافه نکنم یا کم نکنم
+سانتریفیوژ، فیلتر، سانتریفیوژ، فیلتر ....
شستن با الکل و آب مقطر تا بره همه چیزش
+نگران نباش، همه چی اوکیه میشه
دوست دارم، دوست دارم، دوست دارم.
دوست دارم دوست دارم دوست دارم.
+بعضی چیزا یادشون جز اذیت کردن خود آدم هیچ چیز دیگه ای نداره
بعضیی وقتا باید رفت، باید اینقدر رفت که بشه نقطه
تا اصن نفهمیدی یه زمانی بوده و رفته
که اصن یادت بره تو حتی براش یه نقطه هم نبودی
+بعضی وقتا نباید آب ریخت، نباید آب ریخت رو قبر و یاد یه مُرده زنده کرد. چیکار می خوای بکنی؟
اون مرده، نفس مصنوعی، شوک الکتریکی، هیچ کدومش کارساز نیست.
اون الان برا یه جهان دیگست که هیچوقت نمی رسین به هم.
+یه وقتایی باید رفت، که یاد بگیری نقطه ی زندگی خودت باشی
+تو ذهنم آهنگ سنگ صبور محسن چاووشی داره پلی میشه:
رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دلزده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
+اشک تو چشمام حلقه میزنه، بدون هیچ دلیلی.
یه جور خاصه، یه جوری عالیه، یه جوریه که هرچقدرم گوشش بدی بازم دلت میخواد
یه غمِ سنگین توش داره
یاد راهنمایی و دبستان می افتم
یاد اینکه فارسی مینوشتم، یاد اینکه برای هر شماره ی سوال، باید زیرش خط می کشیدم هم دورش اونم با خودکار قرمز
همیشه باید یه خط در میون مینوشتم تا اگه بعدا چیزی خواستم بتونم بنویسم.
که توی سوالا میپرسید هم معنی فلان کلمه رو بنویسید. تند تند می نوشتم تا ساعت 5 عصر برنامه کودک و نوجوان رو ببینم تا ساعت 7.
دبستان، غروبای غم انگیز، تیره و تار و سرد. جلوی بخاری، جلوی تلویزیون.
هجوم افکار، خاطرات، اون همه رو دارم یه دفعه تجربه میکنم.
ترحم برای کودکی که بودم قبلا.
برای کودکی اصن نفهمید کی بزرگ شد و تصمیماش تاثیرگذار.
چیه سرنوشتمون؟
چیکار داریم میکنیم؟
به کجا داریم میریم، از کجا اومدیم؟
سوالای بی جواب...
"برای عوض کردن زندگیمان، برای تغییردادن خودمان هیچگاه دیر نیست. هر چند سال که داشته باشیم، هر گونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، باز هم نو شدن ممکن است. حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه و در هر نفسی نو شد. برای رسیدن به زندگی نو باید پیش از مرگ مُرد."
+این جمله یکی از قاعده های کتاب ملت عشقه
**ادامه ی این پست خییلی بی پردهست. گفتم که بدونید.طولانی هم هست.
+امروز یه لحظه واستادم و دیدم افکارم متعادل نیست. یعنی تعادلش ازبین رفته. یعنی حس می کنم زیاد از حد عذاب وجدان دارم به خاطر کارا و افکاری که تو ذهنم دارم.
حس می کنم زیاد از حد ذهنم مشغوله رابطه داشتن و جنس مخالف و اینا شده. یعنی چون نتونستم تجربه ش کنم، یه سری فعل و انفعال داره تو ذهنم رخ میده، دارم فانتزیای الکی میسازم تو ذهنم.
اصن خوشم نمیاد ازین وضعیت.
اصن دوست ندارم به خودم و دیگران آسیب بزنم.
+یه دوستیم دارم تو آزمایشگاه که صبح تا شب دوستای دخترشو میاره و ور میره باهاشون و میادم تعریف می کنه کدومو چطوری مالیده و این چرت و پرتا
قطعا تاثیر ایشون بوده چون من برا خودم خط قرمز گذاشته بودم رابطه ی جنسی خارج از ازدواج به هیچ وجه نباید داشته باشم.
ولی این اواخر اینقدر ذهنیات و فکرام عوض شده که کلا به هیچی نه نمیگم!
یعنی رابطه ی جنسی، میگم چه اشکالی داره؟!!
دختر خونه آوردن، چه اشکالی داره؟؟!
خودمم موندم! یکی نیست بگه پسررر، تو که این شکلی نبودی!
همین امروز به خاطر یه کاری که نباید انجام میدادم کلی عذاب وجدان گرفتم، بعد حالا بیام رابطه ی جنسی با یکی داشته باشم؟
می دونم که به مدت خیییلی طولانی خودمو سرزنش می کنم اگه همچین کاری کنم. می دونم. و ازین هم میترسم نکنه عادت کنم بهش و یه چیز عادی بشه رابطه ی جنسی. از خود آیندم میترسم که ممکنه چی بشم.
چون دارم میبینم که یه زمانی اصن تو خواب هم نمی تونستم یه سری کارو انجام بدم یا رفتار کنم و اینا، ولی الان بدون اینکه خودمو سرزنش کنم دارم انجام میدمشون.
نمی خوامف نمیخوام دیگه بی بند و بار شم. یعنی هر چی رو تجربه کنم، هر کاری رو. میخوام از یه سری چیزا دور بمونم. نمی دونم. خدا رحم کنه بهم.
نمی دونم چمه.
*از یه طرفی حس ترس و اضطراب دارم برا اینکه دقیقاااا امروز هیچ کاری نکردم در صورتی که می تونستم بکنم. پایان نامه رو ببرم جلو، درس بخونم یا کارمو کلا انجام بدم. کلا برنامه نداشتم.
*از یه طرفیم یه کاری کردم که عذاب وجدانم چند برابر شد.
*از یه طرف دیگه به خاطر یه مشکلی امسال نمی تونم روزه بگیرم و میدونم که عذر شرعی دارم ولی بازم عذاب وجدان دارم.
*از یه طرف وقتم رو هم تلف کردم.
+خب راه حل ها چین؟؟ چیکار می تونم بکنم؟
1. برگه ی مجوز بگیرم که جمعه ها هم برم یونی. هر هفته همین مشکل رو دارم.
2. یه خرده سعی کنم وقتی دوستم دوستاشو میاره تو آزمایشگاه، کمتر بشینم پیششون یا گمتر گوش کنم به چیزایی که تعریف میکنه.
البته که همکار جدید میخواد بیاد و دوستای ایشون هم حتما کمتر میان.
3. برنامه بریزم که قرار تا هفته ی اینده کارامو چطور جلو ببرم: توی یه کاغذ، خیلی راحتی می نویسم مثلا تا روز فلان، فلان قدر فلان کارمو جلو میبرم، و همین طور بقیه ی درسا رو.
چون ازون ها هم عقب موندم اعصابم بیشتر خورد میشه.
4. به خودم یادآوری کنم که ببینننننننننننننننننننننننننن،،،، عزیز مننننن، گل من،،،، تو حتی اگه هیییییییچچچ کار مفیدی تا هفته ی بعد 4 شنبه هم نکنی، باز عقب نمی افتی.
پس چرا االکی خودمو برای چیزی که اتفاق نیوفتاده، مضطرب کنم؟
چرا قبل اینکه برنامه بریزم و ببینم عهه، وقت کمه و حالا اون وقت مضطرب بشم، بشینم فقققط فکر و خیال کنم و مضطرب بشم؟!!!
خب اضطراب اگه خوب بود، سال پیش همین موقع ها که اوووون همه اضطراب داشتم باید راهگشا میشد دیگه!
5. تعامل اجتماعی. برم بیرون. کلا زیاد تو خونه نمونم.
کلا خونه موندنم اعصابمو بهم میریزه.حس بد میگیرم وقتی خونه زیاد میشینم.
6. امروز دیدم چقققققدر خدا تو زندگیم کمرنگ شده، معنویات و اینا.
یه خرده بیشتر باید وقت بزارم، چون زندگی تک بعدی هیییچوقت درست نبوده و نیست. حتی اگه خفن ترین و پولدارترین آدم هم باشی ولی الکی این شکلی مضطرب بشی، خب به چه دردت میخوره؟
7. وقتی مضطرب میشم، نفس عمیق بکشم. چند دیقه تا آروم بشم.
8. برا اینکه کارامو بکنم حتما لازم نیست برم بشینم پشت میز و اینا.
همین جا که نشستم هم میتونم بخونم، چون فقط جزوه ست و وویس و اینا دیگه نیست.
9. برم یادداشتمو بخونم وقتی این حالات کمالگرایی مسخره میاد چیکار کنم که سرکوبش کنم این عوضیی رو.
.
.
.
حالا بازم باید فکر کنم.
+اومدم یه چیزایی بگم و برم.
+همزمان دلم میخواد یه کاری رو بکنم و فکر میکنم اصن از هیچ راه دیگه ای نمیشه، ولی عقلم میگه عاقاا، عاقاااا اگه میخواست اتفاق بیوفته اون جوری، اتفاق می افتاد :/
+یه خرده شبیه بابامه اخلاقم فک کنم.
یعنی تا احساس می کنم که دارم به یکی نزدیک میشم، حتی فکررررش هم وقتی بیاد تو ذهنم، حالا میشینم پیش خودم 2 2 تا 4 تا می کنم که گزینه های دیگه چین و اینا
یعنی دوست دارم اصن بمونم تو مرحله تصمیم گیری و دنبال هیچکدوم نرم.
البته قبلا هم این مشکلات رو داشتم ولی شدیدتر بود. الان خیلی بهتره
+دوستم بهم میگه هر کاری می کنم، هر چی میشه پیش خودش میگه خب که چی؟
خیلی خوب درکش می کنم چون بودم تو اون موقعیت، تا همین تابستون سال قبل همین جوری ذهنم قفل بود. الکی، رو همچین چیزای الکی، که هرررر کاری می خواستم بکنم میگفتم خب که چی؟
فک کنم اینا نشانه های افسردگیه، یعنی دیگه آدم از هیچی لذت نمیبره.
اذیت میشه، نشخوار فکری پیدا می کنه، بی هدف میشه، الکی میچرخه دور خودش و اینا.
حداکثر کاری که میتونم براش بکنم اینه که پیشش باشم و قانعش کنم بره پیش روانشناس. خودم تو جایگاهی نیستم که بتونم بیشتر ازین براش کاری کنم.
+دلم میخواد الان بود و موهاشو میبافتم. محکم بغلش می کردم و تو گوشش زمزمه میکردم:"من هستم. نگران نباش..."
نوازشش میکردم، آرومش میکردم...
+انگار قسمت نیست من این جور چیزا رو تجربه کنم.
نمیدونم... شاید بهتره تلاش نکنم و خودمو بیشتر ازین اذیت نکنم.