دقیقا همون چیزایی که راجبش فک میکردم، رویا داشتم و فک میکردم میشه که خوب باشه، دقیقااا از همونا داره در مورد یکی دیگه صحبت میکنه
زیبا نیست؟
++نمیدونم چرا همچین کاری با خودم میکنم. چیزی که شروع نشده بود رو تموم نمیکنم.
برزخیه که گیر انداختم خودمو توش.
شاید همینه چیزاست که بهم ثابت میکنه زندم، میتونم حس داشته باشم!
+++کی میدونه؟ شاید حتی عاشق شدنمون هم فقط یه خودخواهیه، به خودمون ثابت کنیم زندهایم، که هنوز خون تو رگامون جریان داره...
+هر چند وقت یه بار میام وبمو میبینم که بیشتر از 2 ساله دارمش و خوشحال میشم. همین طوری، الکی :))
نمیدونم از چیش خوشحال میشم ولی در هر صورت حس خوب میده بهم.
+واقعا یه سوالی برام پیش اومده. خیلی جدی دارم بهش فک می کنم:
چرا هیشکی از من خوشش نمیاد؟
چرا هیشکی نخواسته سرصحبتو با من باز کنه، صحبت کنه بخواد بیشتر منو بشناسه؟
چرا من همیشه تلاش کردم ولی به در بسته خوردم؟ له شدم به معنای واقعی کلمه ولی برای کسی مهم نبودم؟
""چرا من دوست نداشتنیم؟""
+آه، مُردم از سر رفتن حوصله
+از هر زمان دیگه بیشتر این ۷ سال گذشته جلو چشمم میاد.
اینکه واقعا چیکار کردم؟ دارم چیکار میکنم؟
اصن دارم کار درستو میکنم؟ واقعا؟
من الان ۲۵ سالمه!
نباید خیلی چیزا رو شروع میکردم قبلا؟
نباید خیلی بیشتر درآمد داشتم، زودتر کار میکردم؟
نباید تجربههام بیشتر می بود؟
۳-۴ سال خیلی مهم رو الکی سر هیچ و پوچ حرص خوردم. سر چیزایی که پشیزی ارزش نداشتن. با وقت خیلی کمتر میشد حلشون کرد.
ولی کل زندگیمو گذاشتم روشون.
استرس، اضطراب.
حس میکنم الکی عمرم هدر رفت سر هیچی.
++الان اما یه چیزی یادم اومد. نشخوار فکری و خودخوری، یعنی همین کاری که الان میکنم خودش باعث شد وقتم بیشتر هدر بره.
شاید بهتر باشه فک کنم الان ۱۸ سالمه، از الان زندگیمو اون شکلی که میخوام درست کنم.
کی میدونه، کی میدونه چی میشه؟
کاشکی بشه. کاشکی سالهای دور و دراز داشته باشم تا بتونم جبران کنم وقت هدر رفته رو.
+++دوست داشتم وبم قدیمی تر بود. حداقل یه دستاورد ملموس میشد از سالهای گذشته.
الانم خاطرههای خیلی زیادی توشه. بیشتر از ۲ سال خاطره.
++++دوستتون دارم :))
+یه چند روزیه یه جوری شدم
ترکیبی از ناامیدی، خستگی، عصبانیت، بی حوصلگی
نمی دونم چرا
شایدم می دونم و خودمو زدم به نفهمیدن
+وبم شد 2 ساله! البته زودتر وب داشتم ولی قبلی رو حذف کردم بنا به دلایلی.
اون اوایل به خودم میگفتم که چرا من مثل بقیه یه وب ندارم که خیلی وقت قبل درست شده باشه، که البته الان وبم همین شکلیه. 2 سال زیاد نیست ولی کم هم نیست.
+ خیلی خیلی اتفاق افتاد از اون موقع تا حالا. اوج افسردگی و درموندگیم بود 2 سال پیش. اوج استیصال. استیصالی که از اواخر سال 93 شروع شد، از مهر 94 تا بهمن همون سال خیلی کم شد و بهتر بود اوضاع، اما دوباره از بهمن 94 شروع شد. سراسر زجر و استیصال و خودخوری بود اون دوران.
هیچوقت خوشحال نبودم. هیچوقت از ته دل نخندیدم. دائم داشتم فکر میکردم به هر چی و دنبال دلیل بودم ولی دلیلی پیدا نمیکردم. نمی دونم چم شده بود.
این وضعیت مزخرف تو ارشد هم همراهم بود. امتحانات ترم 1 ارشد به اوج رسید. ترم 2 ارشد بهتر که نبود هیچ، بدتر هم شد.
همش دلهره، همش ترس از کارای انجام نشده، همش اضطراب و استرس بابت هیچ و پوچ. بابت کارایی که یک دهمش لازم بود بهشون توجه کنم.
ولی تو تاروپود وجودم چیزی جز استرس نبود.
ماه رمضون سال 97، اوج درموندگیم بود. اوج احساس بی مصرف بودنم، پوچ بودنم. اینکه اصن چرا ادامه میدم. چیکار می کنم.
امتحانات اون ترم که دیگه هیچی. 2 تاشون رو نرفتم بدم از 4 تا.
++اما 18 تیر 97 رو هیچوقت یادم نمیره. وضعیتم به غایت چرت بود. به زور مامانم برد منو پیش روانپزشک. دارو خوردنم شروع شد، خیلی بهتر شدم. به شدت بهتر شدم. روزهای خوب اومد. منعطف تر شدنم. فکر و خیال نکردنم. راحت زندگی کردنم شروع شد. درس خوندنم راحت شد.
کار می کردم پول درآوردم. با یه عالمه آدم جدید آشنا شدم، جوری که اصن حواسم نبود اینجا همون دانشگاهیه که از خودش و تک تک افرادش حالم به هم میخورد.
من از 18 تیر 97 به بعد خوشحالم، همیشه از ته دلم خندیدم، درسته دوران سختی هم داشتم، اهمال کاری و ... هم داشتم. ولی گذرا بوده، سریع اوضاع رو دستم گرفتم و جلو رفتم.
+ تو این وب از همه چیز نوشتم. از همه چیز. از همه دوران مزخرف، تا الان که حالم خوبه :))
+تو نیستی تا شب ها، هم رو بغل کنیم و بخوابیم.
تنها کاری که میکنم، بغل کردن بالشمه.
تنها چیزی که دارم همینه. که شاید یه خرده کمتر حس تنهایی کنم.
+ سردرد دارم
یه خرده فکرم به هم ریخته ست
دست و دلم به کاری نمیره
فک کنم چون کار زیادی سرم ریخته برا اون
سعی می کنم از یه گوشه ی کار بگیرم و همون رو ادامه بدم تا حالم بهتر شه
+یه هفته رفته بودم شهرستان، کار خاصی نکردم
کارام برا اون مونده و استرس دارم که همه دارن یه کاری می کنن ولی من نه :/
+با یکی از سال پایینینا سلام و احوال پرسی داشتم
بعد الان توییتای طرفو دیدم،حقیقتا مویی نموند رو بدنم
فکر نمی کردم با همچین افرادی حتی سلام علیک داشتم، همچین افراد مزخرفی و گنده گوزی
+هر از چندگاهی باید این سوالو از خودم بکنم
به خصوص وقتی یه کاری رو از روی احساسات میخوام انجام بدم
واقعا خب که چی؟
انتظار داری چه اتفاقی بیوفته؟
فلان کارو میکنی، فلان چیزو میگی، فلان درخواستو میدی، به نظرت می تونه اتفاق خاصی بیوفته؟
به نظرت همه این کارا باعث کوچیک شدن خودت نمیشه؟
باعث نمیشه که یه جوری در دسترس دیده بشی؟
همه بگن عهه، اینم که اینجاست!
خب حالا بزار بمونه ایشون تا ببینیم چی میشه بعدا
++به نظرم هر کاری که احساسی انجام میخواییم بدیم رو اول شناسایی کنیم و یه 10 ثانیه واستیم و از خودمون بپرسیم، خب که چی؟
واقعا تاثیر گذاره و باعث میشه اون کار حماقت بار رو انجام ندیم.
+دارم میرم شهرستان
حس میکنم این چند وقته تغییر کردم، نه که خودم تلاش کرده باشم، همین جوری روحیاتم فرق کرده
حوصله م برای روابط احتماعی کم شده
بیشتر از دو سه دیقه چت نمی تونم بکنم با یکی
حوصلم نمیکشه
ارتباط با دختر؟ اصن نمی تونم تحمل کنم!
فکر اینکه هی سوال کنه، هی پیام بده، هی چرت و پرت بگه و ۲۴ ساعته باید آنلایت باشی، راهنمایی بدی...
فکرشم اذیتم میکنه
دوست دارم رو خودم تمرکز کنم، رو کارام، رو چیزایی که دارم و در پیشه
دوست دارم خوش بگذرونم،
اینستا خسته کننده شده
نت خسته کننده شده
+یه ماه چی هست میشینم این بازی candy crush رو بازی میکنم رو لپتاپ خیلی باحاله
++هیچوقت نتونستم مثل بعضی تو اینستا خفن باشم،پستا و استوریای فاخر بزارم
همشچرت و پرت میزارم-__-
هر بار که چک می کنم وبش رو، حالم از همه جهات بد میشه
شاید باید خوشحال باشم که خوشحاله، حالش خوبه و اینا
ولی نمیشه، نمی تونم...
+دهن کسی سرویس که حال خوب صبحتو میرینه توش!
لعنت به اونی که نداشته هات، نتونسته هات رو، ضعفات رو، هر چی که دنبالشی ولی نمی تونی بهش برسی رو، گندایی که زدی رو به رخ ات میکشه
سعی می کنی بخندی باهاش، سعی می کنی توجه نکنی، سعی می کنی بحث رو عوض کنی، ولی همین طور رو اعصابت، رو مخت، رو همه چیت رژه میره
+و باز هم روز از نو و روزی از نو
ریده شدن به اعصاب، احساس مزخرف تنهایی، احساس پس خوردگی، اینکه دوست داشتنی نیستی، اینکه کسی تو رو نمیخواد، اینکه چون کسی تو رو نمیخواد پس اجازه دارن هر جوری که دوست دارن باهات صحبت کنن، رفتار کنن، مسخرت کنن
چون تو دوست داشتنی نیستی، چون هیچی نیستی
+نمیگذرم از کسایی که اعصابمو، احساساتمو میرینن توش.
بدتر اینکه نظری هم نخواستی ولی باز فضولی می کنن و چیزایی رو می فهمن که نباید بفهمن.
و بابت همون چیزا مسخرهت می کنن.
#حال_مزخرف_امشب