+عصری رفتم بوفه دانشگاه، به قدری کیس خوب و مطلوب دیدم که هنگ کردم!
مگه میشه اجمعین کیس رخ بده اونم بعد از ظهر، تو اون سرمای سگی!!
دلم همه رو میخواد :(
+چرا این شکلیمممممممممممممممممممممممممممم
خوب شد دیر تصمیم گرفتم روندو عوض کنم، وگرنه با این روند تا الان 30-40 تا اکس داشتم، همزمان هم با 10-15 نفر دوست بودم :|
+جدا چرا دوست دارم به همه یه ناخنکی بزنم؟؟
خب به نظرم بهتره اول دوست اجتماعی بشم می دونی؟ نه که زرتتتتت برم پیشنهاد بدم.
این جوری به نظر بهترم هم هست چون اول اخلاق طرف میاد دستت و اینکه چه شکلیه و فازش چیه، نه اینکه اول دوست بشی بعدش ببینی که فازش چطوریه و اینا.
+الان می تونم از خدا کمک بخوام :)))
+این فیلم the green inferno رو دیدم
خیلی خوب بود!
ازین فیلمای چندشی که همدیگرو می خورن زنده زنده و این حرفا *__*
می دونم قطعا یه بخشی ازم اتصال موتاه کرده که ازین جور چیزا خوشم میاد ^__^
+واااااااااای نقش اول یه دختره ست به اسم Lorenza Izzo *__*
خیلی خوبه!!!!
بازیش تو فیلم Knock Knock رو هم دیده بودم قبلا، اینجا هم خیلی خوب بود!
یه همچین زنی می خوام لطفا، خیییلی خوشگله و به دلنشین
خلاصه هر کی شبیهشه، زودتر خودشو معرفی کنه میام میگیرمش
دلم گرفته
فک کنم سندرم عصر جمعه گرفتم :/
دوست ندارم برم دانشگاه، که می تونم نرم واقعا.
دوست دارم برم بچرخم و حال کنم و اینا
بدیه قضیه اینه که نزدیک امتحاناست -___-
+دوست دارم برم کنار بخاری، زیر پتو، مچاله بشم
چراغ هم که خاموشه، هوا هم ابریه، خونه نیمه تاریکه.
فضا،آهنگی که داره پلی میشه، نفسایی که میکشم، همه دلگیرن...
+دوست داشتم الان بودی، تو بغلم بودی.
مچاله میشدیم توی هم، نفسات روی پوستم حس می کردم. با هر بار نفس کشیدنت منم زنده میشدم.
بوی موهای خرماییت تو فضا میپیچید.
گرمای بدنت جوون تازه ای بهم میداد.
پوست نرم بدنتو می تونستم حس کنم.
می فهمیدی که هستم من برات، می فهمیدی که هستیم برای هم.
+ساعت ها، ساعت ها می تونم تو همین صحنه و سکانس قفل بشم، بدون اینکه سیر بشم.
+نه تنها از چیزی که بدت میاد سرت میاد، حتی بدتر از اون، از چیزی که متنفری هم سرت میاد قطعا.
ایناها، من، خود من نمونه ی زنده شم.
بدم میاد از اینکه مسخره بشم به یه طریقی، یا بیچونده بشم، ولی here we go every time! ، بازم داره سرم میاد.
چه کنیم دیگه، فقط می تونم بگم تف توش
+حالم خوب نیست نمی دونم چرا.
شارژ نیستم.
با این وجود حال همه رو دارم می پرسم، ولی دریغ از اینکه یکی حالم رو بپرسه.
ممنون واقعا، رفقای خوبی دور و بر خودم جمع کردم.
فک نکنم تا حالا کسی، قبل اینکه من حال کسیو پرسیده باشم، حالمو پرسیده باشه.
یه جوری میشم وقتی دارم این متن رو می نویسم.
قلبم یه تیری میکشه که تا دست چپم میرسه.
+احساس تنهایی همیشگی.
احساس درموندگی همیشگی.
احساس مهم نبودن برا کس دیگه
احساس بی کس بودن
حسودیم میشه. حسودیم میشه به کسایی که وقتی دلشون گرفته یا ناراحتن یا هر چییی، یکی رو دارن که باهاش حرف بزنن.
+خدا چرا بنده هات این شکلین؟ چرا
+امروز به یقین رسیدم که همه چی هست تو این مملکت، پول، سرمایه، نیروی کار، فقط چیزی که نیست 4 نفر آدم با شرفه.
یعنی تف.
تو همین دانشکده که اساتید می نالن آی فلانه، بهمانه، پول نیست، همه دزدن تحریمیم، مواد اولیه گرونه و این کوفت و زهر مارها.
بعد همین پدر سگا، همین بی پدرا، مثل زالو افتادن رو دانشگاه و سرمایه و ... همین طور دارن میمکن.
یعنی لعنت به شما بی پدرا که هر چی داریم از شما داریم.
یه نفر هم می خواد درست کار باشه، شوتش می کنین اون ور.
یعنی تو یه جاهای خییییلی کوچیک قوانین رو سفت و سخت و بدون هیچ استثنایی اجرا می کنن، ولی هر چی بالاتر میرن بخور بخور شروع میشه.
+تف تو شرف نداشتتون. یعنی 4 تا رابط و پارتی و اینا نداشتین، عرضه ی زمین تی کشیدن هم نداشتین مفت خورای بی لیاقت.
+چرا فکر می کنم مثلا چرا فلان کلاغ کنار فلان خیابون آفریده شده؟؟
چرا قضیه رو پیچیده می کنم؟
یه لحظه به خودم باید بیام و بگم عه، شاید اون کلاغ آفریده شده تا اون لحظه اون جا باشه که من ببینمش و ازش لذت ببرم، همین!
میشه سخت فکر نکرد، مگه نه؟؟
+صبح امتحان...
استرس دارم ولی کشنده نیست.
خودمو اذیت نمی کنم که چرا نخوندم و خودخوری و اینا
راضیم از خودم...
خدا رو شکر، شکر شکر...
+همین الان در شب عزیز امتحان تشریف دارم ^___^
اشکال نداره، فوقش کسشر می نویسم براش بخونه 4 ساعت بخنده 
+حالا که می بینیم من بیشتر آدمِ تنهایی های دو نفره م تا جمع های چند نفره، البته که خیلی بستگی داره چه کسایی تو اون جمع باشن.
مخصوصا اگه آدمایی باشن که به دیگران تیکه میندازن تا خودشون رو بیارن بالا و چُس کنن اصطلاحا جلو دیگران
تنهایی های دو نفره میخواممم.
به نظرم من بیشتر درون گرام تا برون گرا.
موقع هایی که اطرافم خلوت تر میشه، با خودمم، کسی نیست اطرافم، خیلی راحتتر تمرکز می کنم، هدف میزارم، به کارام می رسم و اینا.
+یه چیز دیگه هم اینکه، با خودم روراست تر شدم و بیشتر فکر کردم. به این فکر کردم که هیچوقت هدفم از ایجاد رابطه، رابطه جنسی نباشه.
چون همچین فردی نیستم، ممکنه به شدت پشیمون بشم و وابسته.
پس تصمیم گرفتم هیچوقت به کسی به چشم اینکه ممکنه اصطلاحا "بده" باشه نگاه نکنم.
چون چیزی نیست که از طرف مقابلم بخوام. البته که ممکنه انتهای رابطه به ازدواج برسه، ولی من الان رو دوست دارم ببینم نه آینده رو.
+پس صرفا به کسی که هیکلش یا قیافش و اینا سک.سیه نمی خوام نزدیک بشم.
این تصمیم منه و منو از یه سردرگمی دیگه نجات میده این تصمیم...
+این رو هم بگم اینکه اولین حقوقم رو گرفتم ^___^
البته که همش نبود ولی یه مقداریش رو.
+خدایا مرسی
+اینکه آدم یکی رو که رفته به خودش یادآوری کنه، دنبال نشانه هاش باشه، عکسشو ببینه، بره تو صفحه ش، بره تو وبش، آهنگایی که اون دوست داره رو گوش بده و ....
مثل این میمونه که هر روز بره قبرستون، قبر یکی رو که میخواد فراموش کنه ببینه، بشورتش و بشینه ساعت ها بهش فکر کنه.
با هر بار شستن قبرش، یادشو برا خودش تازه میکنه و خاطرات و اتفاقاتش رو که گرد زمان روشون اومده رو می شوره و تازشون می کنه...
+آگاه باشیم، فقط هر بار که خواستیم کسی رو فراموش کنیم، راحتترین کار اینه که نشانه های طرف رو از بین ببریم.
نشانه هاش رو که کم کم نبینیم، مثل این میمونه که روی قبر یه عالمه خاک بیاد و کلا محو بشه.
بعد یه مدت می فهمیم که عه، یه زمانی من درگیر این بودم؟!
خیلی راحته، خیلی راحته فقط اگه آدم بخواد و زجر نده به خودش.
+یه پیجی بود، نوشته بود خیلی وقتا حتی تظاهر بکنی به یه چیزی با اینکه می دونی درونت آشوبه، بعد یه مدت تظاهرت به واقعی میشه.
می دونی؟ یعنی احساسات به افکار و افکار به رفتار تبدیل میشن، و برعکسش هم اتفاق می افته. رفتار هم به افکار و افکار به احساسات تبدیل میشن.
احساسات هم اونی هست که ما حس می کنیم و اگه کنترلش دست خودمون باشه، زندگیمون خیلی عالی تر میشه.
پس فقط باید بفهمیم که باید چیکار کنیم.
کاش بفهمیم.
کاش درک کنیم.
یه لحظه، فقط یه لحظه یه شاخه پیدا کنیم و خودمون رو از جریان شدید رودخونه بکشیم به یه کناری، جلومون رو نگاه کنیم.
شاید راه بهتری وجود داشته باشه که متوجهش نشده بودیم.
پس کافیه یه لحظه خودمون رو از جوش و خروش زندگی جدا کنیم، راه درست رو انتخاب کنیم، راه خودمون رو انتخاب کنیم...