+همیشه رو یه فرد اشتباه دست میزارم
رو یه فردی که نباید اصلا طرفش برم
شاید حتی خودمم نمی خوام اتفاقی بیوفته
همون جوری بمونم
هنوز شاید آماده نیستم
اینا همش فکره، همش فکره که توی ذهنم می چرخن
بدون اینکه یه لحظه تموم بشن
و من هنوز پایین کوه واستادم که ببینم چطوری و از چه راهی برم بهتره
در صورتی که حتی کسایی که دیرتر از من رفتن قله رو فتح کردن...
+همین الان فهمیدم طی چسناله های یه هفته ای من که به طول انجامید، سکه شده 2.5 میلیون!
بازم خواستید به چسناله های من گوش کنید سکه گرون میشه :|
+نمی دونم اینجا رو اصلا آپ بکنم یا نه
خیلی از بالا پایینام رو اینجا نوشتم
با اینکه عمرش کوتاه بود.
+اینجا رو خیلی دوست دارم.
کاشکی کرم نمی ریختم و به عهد خودم با خودم برا ناشناس بودن وفا می کردم
که البته وفادار موندم ولی یه چیزی پیش اومد و منم جلوش رو نگرفتم و بالاخره از دسترس خارجش کردم.
+حالا شاید بازم نوشتم.
+بعد سال ها، این موشمپای دور لپ تاپ رو کندم :|
زشت تر شد به نظرم
همش تقصیر شماهاست
قضاوتای بی جاتون
به شماها چه اینا موشمپا داره یا نه
فاااک دیگه به هیچی اعتقاد ندارم
هیچچچی
اصلا ناجور بد شدم
هیچی نه به چپم نه به راستم به هیچ جااااام نیست
+تو توییتر هشتگ #metoo انگار ترند شده و افراد دارن از تجربه های آزار جنیسشون می نویسند که دختر پسر نداره، همه دارن می نویسند.
خدا رو شکر برا من فک کنم همچین اتفاقی نیوفتاده.
+ولی چند هفته پیش تو تاکسی که بودم از این هاچ بک ها بود.
بعد فرض من و یه مرد دیگه هردو درشت هیکل نشستیم. بعد یه زنه اومد نشست کنار من.
من هرچی خودمو کوچیک می کردم و فرو می رفتم تو یارو بغلیم، بازم کامل چسبیده بودم به زنه، جوری که گرمای بدنشو حس می کردم.
ایشون هم دریغ از یه خرده جمع و جور کردن خودش، داشت با گوشیش حرف می زد و انگار و نه انگار.
خب لامصب رعایت کن، منه جوون 23 ساله یه آستانه ی تحمل دارم نمیشه که من فقط رعایت کنم و تو هیچ کاری نکنی.
در مورد حجاب نظرم این نیست چون دست خودمه که نگاه کنم یا نه ولی تو تاکسی نمی تونم که تغییر سایز بدم تا به بدن طرف نخورم.
قشنگ یه وسوسه ناجور آدمو احاطه می کنه.
یکی که زود تسلیم میشه معلوم نیست چیکار کنه.
می خوام بگم مواظب باشید.
اون حیوون درون آدما یه دفعه از غل و زنجیرش درمیاد بیرون کارای خطرناک می کنه. دیگه کسی رو نمی شناسه تا وقتی کارش تموم میشه و سیر میشه، اون وقته که آروم میشه و عقل طرف میاد سرجاش و میاد میبینه ای دل غافل، چه گندی زده و زندگی خودشو و یکی دیگه رو خراب کرده.
تنها کار مهمی که باید انجام بدم کنترل بچه ۵ ساله درونمه.
از دیشب به شدت باز رفته رو مخم.
دلیلشو می دونم.
ولی نمی تونم اجازه بدم بیشتر رو مخم باشه.
امتحانای سخت، ارائه و ... ریخته رو سرم
از اینا مهمتر، مسیر زندگیم هنوز نامشخصه.
معلوم نیست چیکار باید بکنم؟
بمونم اینجا، برم اون ور آب. کار کنم، نمی دونم و به شدت این چند مدت گیج میزنم.
البته که الان وقت مناسبی برای گرفتن همچین تصمیماتی نیست.
الان تحت فشارم، ماه رمضون هم هست، آستانه تحملم پایینه.
نتیجه گیریای دور از ذهن می کنم.
ولی بالاخره باید مسیرمو مشخص کنم.
این چند روزه نصف وقتم به خواب گذشت، نصف دیگش تو دست شویی گذشت خخخ
اینقدر ناجور که معده نموند برام.
چرا حالم خوش نیست؟؟؟؟؟
اصلا روندجالبی نداشتم این چند روزه
وقت تلف کردنای خیلی زیاد
شکستن یه سری عهدا
فکرای مزخرف
و ...
یه خرده باید سعی کنم بهتر باشم
امتحانا نزدیکه
ارائه ها هم هست
یه واحد دارم خیلی استرس افتادنشو دارم
اینقدر که گفتن استاده میندازه
تصور ذهنی یا تلقین داشتن از یه چیزی خیلی مهمه
حتی عملکرد رو هم تحت تاثیر قرار میده
باید محتاط تر باشم...
بعععله خود پدر سوخته ش بوده، همونی که امروز دیدم.
استوری گذاشته بود. با همون لباسا.
البته خدا رو شکر درگیرش نشدم چون اون موقع از فازش خبر نداشتم ولی الان فهمیدم فازش به شدددت ناجوره.
نه اینکه آدم جلف و مزخرف و ... باشه ها، نه. تا اونجایی که فهمیدم یه سری اخلاقای خاصی داره که قطعا من ازشون خوشم نمی اومد.
خب خوب شد اصلا رابطه ای برقرار نشد.
+ولی عزیز من، خدای من، دوباره سرراهم قرارش نده خو!!!
آخه خدایم، عزیز من، اگه قرار نیست چیزی بین من و ایشون باشه، چرا سرراه من قرارش میدی؟؟؟
آخه اون اصلا دانشکده اش اون ورا نیست، حداقل 2-3 کیلومتر اون ورتره.
اونم همزمان، تو یه جا، تو مسیر همیشگیه من. چرا آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدای من، عزیز من، نکن این کارو با من.