یه گروه زدم تو بله
هدف آهنگ به اشتراک گذاشتن و حرف زدن و ایناست
هر کی خواست بگه لینکشو بدم
"کساییکه اینتراکشن داریم باهم اد میشن"
واقعا خدایی شد برنگشتنم به تهران
به زنگ که یهویی اتفاق افتاد و تهش مشخص شد رفتنم الکیه
تهرانو هم سمت صبح هم ظهر هم شب رنده کرد.
سمت ما رو هم زده امروز
فردا و بقیه روزام مشخص نیست چی میشه
+باورم نمیشه
امروز همه رفته بودن سرکار فقط من نبودم
قشنگ همشون آماده در صحنه، خایه مال نمیدونم چی اسمشو بزارم
حالا اگه اضافه کار حساب نمیشد با چوبم دنبالشون میکردی نمیرفتن سرکار
منم مجبورم برگردم تهران برم سرکار
خلاصه خوبی بدی دیدین حلال کنین
این جنگ خیلی ضرر مالی زد بهم (خداروشکر ضرر جانی به خودم و خانواده نزد)
++یه خرده وسایل خونه خریدم مثل هواپز و پلوپز و اینا که غذا پختن راحتتر بشه برام
خلاصه که محبوبم جهیزیه هم لازم نیست بخری همه چی آماده ست
تو فقط بیا
یعنی همون موقع که کارت پایان خدمتم اومد ۳ سال پیش، باید ازین مملکت میرفتم
آدم بعضی وقتا نمیفهمه یا سعی در نفهمیدن داره یا کلا دوست نداره که بفهمه
+ امروز یه خرده در اومدم بیرون
هوا فوق سرد، اصن یه وعضی
یه خرده گشتم بیرون و خرید و اینا، حالم جا اومد
++با همکارم صحبت میکردم میگفت تهران افتضاحه، خیلی داغون، مخصوصا دیشب
یه سری کارا تهران، نمیدونم برگردم برنگردم چیکار کنم
+++ نمیدونم چیه داستان ولی همیشه فک میکنم که تهش با یه شمالی ازدواجی میکنم.
اینکه خوشگلن، غذاهاشون خوبه یا کلا آدمای خوبین؟ نمیدونم!
وزنمو گرفتم، تو این یه هفته علیرغم اینکه فعالیتم کمتره و سه وعده رو هم کامل میخورم، ۱ کیلو وزنم کم شده
جل الخالق
+ هوا ابریه و آسمون سرخه سرخ
یه برف قشنگیم داره میباره
تقریبا همه جا رو سفید پوش کرده
مثل بچگیا میرم از پشت پنجره برف باریدنو نگاه میکنم
نمیدونم ولی لذت خاصی داره
++ حالا که موندگار شدم، بهتره برم کتابایی که آوردمو بخونم
این همکارم واقعا رو مخم رفته، رفته سرکار داره اضافه کاری میگیره، بعد به من که نرفتم و اینجام میگه فلان کارو پیگیری کن :/
چرا یه عده گاون؟ چرا خرن؟
بهش گفتم آنتن ندارم و سیم کارتمو خاموش کردم. مرتیکه مزخرف
+++امشبو میگن ممکنه سنگین بزنه، بیرون نرین و مواظب خودتون باشید
+خب بالاخره صحبت کردم گفتم من نمیام
قشنگ میدون جنگه بیام اونجا چیکار؟
خب خیالم راحت شد فعلا
++اینجارم یه خرده پیش زدن خونه لرزید
علی برکة الله
+رفتم یه خرده خرید کردم، با ترس و لرز
بدو بدو کارامو انجام دادم برگشتم خونه
خیلی جالب بود ملت اصن به هیچ جاشون نبود همه داشتن تو خیابون رژه میرفتن
نمیفهمن جنگه؟! شایدم اینجا کلا هیچ چیزیو به هیچ جاشون نمیگیرن
++دیگه اینکه فردا زنگ میزنم سعی میکنم یه جوری تا آخر سالو مرخصی بگیرم
ترس جونمو دارم در این حد
شرکت ما هم جای خوبی نیست
امروز زنگ زدم یه تعداد رفته بودن
آخه خایه مالا تو روز عادی نمیایید سرکار امروز پاشدید رفتید دهن سرویسا؟
بعضیا رو نمیفهم
پ.ن ۱:: خانواده هی اصرار میکنه اگه میتونی نرو و فلان و بهمان
نمیدونم چرا وقتی خانواده بهم همچین چیزیو میگه لج میکنم.
شاید برا اینه که حس میکنم دوباره مثل بچگیا دارن بهم امر و نهی میکنن و دوست ندارم به حرفشون گوش کنم، ولو اگه حرفشون منطقی باشه
پ.ن ۲:: داشتم فکر میکردم چقدر نسل سوخته بودیم ما، که تا اومدیم کار کنیم و زندگیمون بیوفته رو غلتک، بحران بحران شد