باید با باورای اشتباه جنگید، بی گدار به آب نزد، برا خود باید اصول تعریف کرد.
و تازه فهمیدم با مطالعه کردن میشه به این هدف رسید، میشه معیار برا خود داشت، میشه راهو مشخص کرد و به سمتش قدم گذاشت.
چقدر این داستان آشناست برا من...
http://serendipity.blog.ir/post/دختر-دانش-گاه-بغلی
همون برزخی که ازش حرف زدم.
دوستم منو برد به فکر. موقعی که هنوز خیلی بزرگ فکر میکردم...
چی شد؟؟؟ چی گذشت به من؟؟؟
چرا سقوط کردم؟؟؟ چرا سرگردان شدم؟
میتونم به همه کس و همه چیز غر بزنم و خرده بگیرم ازشون.
ولی نمیکنم.
دیگه بسه.
تا حالا فکر کردین چیزی که شما رو احاطه کرده و شما فکر می کنید که شما، همونی هستید که احاطه تون کرده چقدر حقیره؟؟؟
چقدر حقیرتون کرده؟
توجه کنین، من ذهنی شما نیستید، شما همون روح متعالی هستین.
له شدم، له، له.
هر چی که میرم جلو...
بیشتر دارم این من ذهنی که روم هست رو بیشتر از هویت اصلیم جدا میکنم.
من ذهنی چیزی نیست جز باورای اشتباه، برچسبای دیگران، و هزار تا رذیلت دیگه.
برا این زندگی باید ریشه داشته باشم، باید پایه داشته باشم.....
باید خودمو از یه جا وصل کنم. به یه جا چنگ بزنم...
نباید حیرون باشم تو تلاطم زندگی...
باید جای پای خودمو محکم کنم.
نمیشه که آدم با هرررر چی کنار بیاد.
ارزش تعریف شده درست و حسابی ندارم، یا اگه دارم هم از یادم رفته...
خدایا، صدات میزنم.
۱. به نظر شما، میشه صرفا رو احساس خوبی که از یکی دیگه گرفتین، و اون اشتیاق عجیبی که توی شما بوجود میاد و فقط بر اساس اون، روش حساب کنین و شروع به کار کنین؟؟
۲. یا اینکه اینا فقط یه جو که سریع میگذرن و شما رو وسط راه ول میکنن؟؟
۳. اصولا هدفی دارین برا آینده؟؟ چیزی که فقط مربوط به خود شما باشه؟؟ نه اینکه به خاطر دیگران یا حرف دیگران یا خیط کردن دیگران اون هدف رو انتخاب کرده باشین و برین جلو.
۴. هدفتون رو چطور انتخاب کردین؟ رو چه اساسی؟ چه مکانیزمی؟ به چه چیزایی توجه کردین وقتی میخواستین تو یه راه قدم میزاشتین؟
۵. اصلا نشستین یه دفعه برا خودتون هدفی بزارین که شاید مخالف جریان معمول زندگیتون باشه؟؟؟
یا نه، جهت زندگی شما رو داره میبره یه سمتی؟
۶. چطور اشتیاقتون رو برا هدف انتخاب شده نگه میدارین؟
این سردردای ما تمومی ندارن...
از پشت سر شروع میشن، میزنن به اطراف سر و الان هم رسیده به قسمت میانی سرم.
سرم رو هم تکون میدم داخل کلم درد میگیره.
کمک؟؟؟
(طنز طور!)
دوست خوب من، اینو چی میگگگگگی؟؟؟؟!!!!!!
تو اون شهرستانی که من یه مدت کار میکردم میگفتن عنبرنسا بزنی رو زخم زودتر خوب میشه.عنبرنسا مدفوع الاغ ماده ایه که تا حالا بچه نزاییده
.
.
.
.
.
.
حالا گیرم اصلا من به طب سنتی اعتقاد داشته باشم، همچین خرِ نجیبِ دست نخورده ی خانواده داری از کجا پیدا کنم آخه


نمیدونم از اینکه اینجا خواننده ی زیادی نداره(فقط یه نفر!) ناراحتم یا خوشحال...
ولی وبلاگ قبلی که خواننده ها بیشتر بودن، خودسانسوری هم بیشتر بود و ناخودآگاه نوشته هام با قصد و غرض همراه میشد. جلب توجه و این قضایا هم بود...
وبلاگ دوستان کماکان میرم و نظر میدم ولی لینک نمیدم.
از شرایط الان اینجا خوشم میاد چون زیاد میتونم "چسناله" کنم...
خلاصه بگم که:
ماییم و چسناله گری، بسم الله اگر حریف مایی خخخخخ