-
70. این سوالای بی جواب
جمعه 12 مهر 1398 21:19
+دلم به حال خودم می سوزه به حال حماقتای خودم به حال خودم که باز میرم اکانتاشون رو چک می کنم، وبلاگاشون رو هنوز و بعد از این همه مدت به خودم میگم، کجای راه رو اشتباه اومدم؟ و حقیقتا می مونم. می مونم و هیچ جوابی به ذهنم نمی رسه...
-
69. سردمه
پنجشنبه 28 شهریور 1398 16:37
+نمی دونم چرا سردمه با اینکه هوا اون قدرا هم فرقی نکرده -___-
-
68. گور پدر همه چی!
چهارشنبه 27 شهریور 1398 23:36
+سیل ماشینا میاد من به خودم، به اونا، به گذشته به همه چی فکر می کنم و کلمات معنی خودشون رو از دست میدن اینکه کجام چیکار دارم می کنم اصن هستم، نیستم. من هستم من دوست داشتنیم من می تونم ساکت بشینم و ساعت ها بدون اینکه حوصلم سر بره به یه نقطه خیره بشم من صبورم می تونم ساعت ها بی حرکت بشینم و منتظر باشم +دوست داشتم بغلش...
-
67. این چراها
یکشنبه 17 شهریور 1398 19:02
+اینقدر چرا میاد تو ذهنم که گیج میشم نمی تونم به هیچ کدومشون جواب بدم اذیت میشم. هی نشخوار دارم می کنم هی فکر می کنم ولی نمی تونم جوابی برا سوالام، برا این چراها پیدا کنم
-
66. گلایه
چهارشنبه 30 مرداد 1398 02:53
+ببینید بخش کامنت ها رو بستم نه برا اینه که بگم شاخم یا چی و چی و چی فقط برا اینه که میخوام برا خودم بنویسم. نه نظر دیگران. فقط میخوام تخلیه بشم. همین. اگه میشد تماس با من رو هم بست این کارو میکردم، منتها نمیشه. پس فک کنین وجود نداره. اگه نظر بخوام در مورد موضوعی، حتما نظرات رو برا اون پست باز میکنم. +دوست ندارم کسی...
-
65. حال
دوشنبه 28 مرداد 1398 20:56
+حالم خوش نیست. انگار تو خودم نیستم. حرف زدن، نظر دادن برام سخت شده اصن نمی فهمم چم شده کلمات یادم نمیان بی حالم.
-
64. باغ
چهارشنبه 23 مرداد 1398 23:08
+امروز رفته بودیم باغ. البته یه روز درمیون میریم ولی خب امروز حواسم بود که بنویسم در موردش. یه چیزه عجیبی هست در مورد همین تو طبیعت بودن، که اصن گذر زمان رو آدم متوجه نمیشه. نشستم فک کردم اگه قرار بود برا همیشه اینجا زندگی کنم، حوصلم سر میره؟ می تونم زنده بمونم؟؟ +گفتم خب مرغا تخم میزارن، یه باغچه هم هست که توش میوه و...
-
63.
چهارشنبه 23 مرداد 1398 02:30
خیاطا از پدرسگ ترین آدمای این دنیا هستن می دونین؟ نشد یه بار همون موقع که میگه لباس آدم رو آماده کنه
-
62. دغدغه
سهشنبه 22 مرداد 1398 21:49
+یه سری دغدغه داشتم، نوشته بودم. جمعه حالم بد بود. بی حوصله بودم. نشستم ۱۱-۱۲ صفحه نوشتم. از فکرام و چیزایی که فکر میکردم دارن حالمو بد میکنن. اذیتم میکنن و اینا اومدم شهرستان. +امروز اما که چند روز گذشته دوباره نشستم به این نوشته ها نیگا کردم. دیدم تنها چیزی که نیاز داشتم یه خرده فاصله گرفتن از هیاهو بود. تو هسته ی...
-
61. فکرای جدید
شنبه 19 مرداد 1398 20:05
+دیروز یه دفعه شروع کردم به نوشتن حدود ۱۰-۱۲ صفحه شد از همه چی نوشتم قرار شد زودتر برم پیش روانپزشکم یه خرده سردرگمم، تو تکرار زندگیگیر کردم چالش جدیدی ندارم دوباره رسیدم به منطقهی امنم و بهش عادت گردم و این انگار داره اذیتم میکنه +از یه طرف دیگه، اینقدر که وقت میزارم برا پیدا کردم زید، هیچ توفیقی ندارم هم بیشتر...
-
60. نوشتن
شنبه 19 مرداد 1398 01:15
+داشتم از حجم فکر و خیال الکی توی سرم میترکیدم فکرایی که فقط ذهنمو مشغول کرده بودن و انرژیم رو گرفته بودن فکرایی که اصن نباید اسم فکر رو گذاشت روشون صرفا بهونه، غُر و هر چیزی برا اینکه ذهنت رو مشغول کنن، عمدا تا فقط و فقط اذیت بشی. همین. اصن غُر و بهونم. فقط تو ذهنم بهونه میتراشم تا به کارام نرسم تا بیشتر خودمو اذیت...
-
59. شاید...
پنجشنبه 17 مرداد 1398 18:12
+میدونم یه مدتی هستش که اینجا چیزی ننوشتم چون مدتی سرگرم یه جا دیگه بودم ولی تصمیم گرفتم برگردم اینجا اینجا حس بهتری داره هر چی که بخوای رو می تونی بنویسی بدون محدودیت. بدون اینکه شناخته بشی. البته اگه بعضیا مزه نمیریختن کامنتا رو هم باز می کردم. ولی دوست برا خودمم که شده، دوست دارم برای فقط و فقط نوشتن بیام اینجا، نه...
-
58. حوصله نوشتن
شنبه 8 تیر 1398 23:15
واقعا ندارم...
-
57
پنجشنبه 6 تیر 1398 01:16
تنها، تنها و تنها
-
56
یکشنبه 2 تیر 1398 21:29
رهاییییییییییییییییییییی
-
55.
چهارشنبه 15 خرداد 1398 01:40
+نمی دونم ولی به نظرم اینجا مثل قبل دیگه برو و بیا نداره شایدم من اینطور فکر میکنم
-
54. بله :/
شنبه 11 خرداد 1398 23:11
+می خوام بگم براتون ااز یه اتفاق! اینم ازون قراره که رفیقم رفته شهرستان، کسی نبود تو آزمایشگاه بعد 5 شنبه ظهر حدودای ساعت 3 من رفتم آزمایشگاه تا تست بزنم، از زیر در دیدم چراغ روشنه، پس گفتم حتما یکی دیگه توعه در زدم برم تو، دیدم قفله گفتم خب پس حتما رفته و میاد کلید انداختم و چرخوندم، دیدم باز نمیشه :/ هر چی تلاش...
-
53. متعرف!
پنجشنبه 9 خرداد 1398 01:18
+خیلی خوبه که یکی ازت تعریف کنه و بگه که با تو خییلی خوش میگذره بیا بریم خونه دوستامون با تو حال میده +رضا جان اینو برا تو میگم که قطعا اینجا رو نمی خونی و نمیبینی، ولی کلی مرسی بابت تعریفی که ازم کردی و میکنی حداقل میفهمم که دیگران پیشم در آرامشن، خوشحالن، می تونم حالشون رو خوب کنم، میتونم خوشحالشون کنم. حس خوب حس...
-
52
سهشنبه 7 خرداد 1398 00:23
+اینستام رو برای بار دوم پاک کردم دیدم به جز وقت تلف کردن هیچ عایدی نداره برام البته اکانت شخصیم رو پاک کردم، یه اکانت کاری دارم که براش زحمت کشیدم و اون همیشگیه +بلاگ اسکای چرا به فنا رفته باز؟
-
51. خواب
دوشنبه 6 خرداد 1398 14:43
+خواب دیدم دیشب، ولی یه خرده عجیب تر بود نسبت به خوابای قبلی مثل یه فیلم سینمایی بود بیشتر +شروع داشت، تحلیل شخصیتا و یه پایان دراماتیک. اول خواب رو واقعا یادم نمیاد، مثل همون چیزی که توی Inception طرف میگفت. ولی در هر صورت یادمه که یه بخشش تو تهران بود، با خانواده رفته بودیم از یه جایی دیدن کنیم، موزه بود، سینما بود،...
-
50.این روزا
شنبه 4 خرداد 1398 23:36
+خیلی منتظر بودم خیلی منتظر موندم ولی اتفاق نمی افته نمی دونم منم بالاخره میخوام مزه ی دوست داشتن و دوست داشته شدن رو بچشم؟ محرومم ازین جنبه از زندگی؟ نه که اذیت بشم، ولی دوست دارم تعادل رو توی زندگیم داشته باشم. هیچ جایی برای احساسات نیست، هیچ جایی برای دوست داشتن نیست هیچ جایی برای اینکه دوست داشته باشم یکی رو نیست....
-
49.
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 00:48
+امروز حس خوبی داشتم حس خوب حس خوب حس خوب حس خوب . . . +شاید باید کمپلکس کننده ام رو عوض کنیم؟! معلوم نیست، هنوز کامل سنتز نکردم، هنوز اصن نمی دونم ج میده یا نه پس برا چی نگرانم؟! اگه به هیچ روش دیگه ای ج نداد، میرم سراغ سیتریک اسید...
-
48. سردرد
یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 00:50
+امروز یه ارائه ای داشتم، اونم تموم شد الان هم سردرد دارم، ازینا که سرتو تکون میدی بدتر میشه حس می کنم یه عالمه کار نکرده دارم از جزئی ترین کارا تا کارای بزرگ تر +زیاد تو گوشی بودم، محدودش باید کنم.شاید سردردم به خاطر همونه زیاد منتظر نباید بمونم. کارمو بکنم، بیام بیرون برنامه ریزی، برنامه ریزییییییییی چرا نمی کنم...
-
47.یه وقتایی باید رفت...
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 02:28
+بعضی چیزا یادشون جز اذیت کردن خود آدم هیچ چیز دیگه ای نداره بعضیی وقتا باید رفت، باید اینقدر رفت که بشه نقطه تا اصن نفهمیدی یه زمانی بوده و رفته که اصن یادت بره تو حتی براش یه نقطه هم نبودی +بعضی وقتا نباید آب ریخت، نباید آب ریخت رو قبر و یاد یه مُرده زنده کرد. چیکار می خوای بکنی؟ اون مرده، نفس مصنوعی، شوک الکتریکی،...
-
46. یاد خاطرات
سهشنبه 24 اردیبهشت 1398 01:28
+تو ذهنم آهنگ سنگ صبور محسن چاووشی داره پلی میشه: رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونمو دلزده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیست موندی و...
-
45. تغییر
جمعه 20 اردیبهشت 1398 21:46
"برای عوض کردن زندگیمان، برای تغییردادن خودمان هیچگاه دیر نیست. هر چند سال که داشته باشیم، هر گونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، باز هم نو شدن ممکن است. حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه و در هر نفسی نو شد. برای رسیدن به زندگی نو باید پیش از مرگ...
-
44. درهم برهم نوشت
جمعه 20 اردیبهشت 1398 01:42
+اومدم یه چیزایی بگم و برم. +همزمان دلم میخواد یه کاری رو بکنم و فکر میکنم اصن از هیچ راه دیگه ای نمیشه، ولی عقلم میگه عاقاا، عاقاااا اگه میخواست اتفاق بیوفته اون جوری، اتفاق می افتاد :/ +یه خرده شبیه بابامه اخلاقم فک کنم. یعنی تا احساس می کنم که دارم به یکی نزدیک میشم، حتی فکررررش هم وقتی بیاد تو ذهنم، حالا میشینم...
-
43.شب نوشت...
سهشنبه 17 اردیبهشت 1398 01:43
+یه دفعه دلم گرفت، تو چشمام اشک حلقه زد، فهمیدم جقدر تنهام، چقدر هیشکی نیست پیشم. اذیت میشم. می دونم زیاد دارم ناله میکنم، ولی نمی دونم پس کی منم میخوام همچین چیزی رو تجربه کنم، اینکه دوست داشته باشم و دوست داشته بشم. نمی دونم، واقعا نمیدونم. دوست دارم ارزش داشته باشه این همه خواستن و نشدن، خواستن و خورد شدن. خواستن و...
-
۴۲. سرگردون
جمعه 13 اردیبهشت 1398 19:45
به نظرم یه خرده نیاز دارم به خودم تلنگر بزنم که همین پست تلنگره +توانایی به تاخیرانداختن لذت: یه صدایی کم و بیش تو مغزم دوباره سروصدا داره میکنه، همون صدایی که خیلی وقته ازش خبری نبود، همون صدایی که فقط غر میزد. اون صداعه، ازش میترسم. چون میدونم دوباره شنیدنش مساویه با اذیت شدنام، خودخوریام، نشخوار ذهنیم، گیر کردنام،...
-
41.آلارم
سهشنبه 10 اردیبهشت 1398 00:02
+امروز، امروز موقع حرف زدن تپق داشتم، نفسم تو سینه حبس شده بود. یه آلارمی تو ذهنم اومد که عه، چی شده؟ خیلی وقته صحبت نکردم و اینا جلوی جمع خب خوب نیست. و اینکه فهمیدم این جور چیزا اکتسابیه و باید همین طور پشت سرهم تمرین کرد و تمرین کرد و تمرین تا یادت نره. +هر شب موقع خواب، بالشت رو می گیرم بغلم بخوابم :/ هییی،چی میشد...