-
چهارشنبتون مبارک!
سهشنبه 22 اسفند 1396 14:41
یه اتفاقی که تو این چند روز افتاد رو میخوام بهتون بگم. وقت کردم اگه، تو اتوبوس شاید. امروز رو دارم میپیچونم. با استادش حرف زدم. گفت حضور غیاب نمیکنم دوباره هم درس رو تکرار میکنم بعد از عید. به من گفت که به کسی نگم^_^ استاد پایه ست تا حدی. چی از این بهتر! میرم شهرستان، از این شهر لعنتی فعلا خلاص میشم. راستی چهارشنبتون...
-
تنبلی!
سهشنبه 22 اسفند 1396 12:33
وای این حجم از تنبلی تو من بی سابقست!!!! خوب وصل شد به عید و تعطیلاتش. وگرنه دچار مشکلات میشدم:| بریم حداقل یه خرده آب و هوامون عوض شه تا بعدش ببینیم چی میشه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 اسفند 1396 12:31
آخه چقدر مسخره، چقدر عوضی، چی بگم. بابا یه کلاسو فردا نمیتونید کنسل کنید؟؟؟ چه کلاسو نمیتونید نرید؟؟ به خدا شهرستانیم ما، چهارشنبه سوری رو میخواییم شهرستان باشیم. نکنید از این کارا. مسخره نکنید مارو. تهرانیای بیشعور همین طور زرت و پرت میرن سرکلاس. چی بگم آخه
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 اسفند 1396 12:08
فعلا حرفی برا گفتن ندارم. تا ببینم برا بعد چی میشه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 اسفند 1396 11:57
داستان زندگی من تهی از آدماست. همیشه فقط خودم بودم. شاید برام ترسناکه یکی دیگه شریک بشه تو این داستان. و من دیگه نتونم خودم باشم، اون جور که هستم بمونم. اتفاقای خوب رو میسازم، همین الان، زیر پتو! البته با خوابیدن و لذت بردن ازش :) به درک که نرفتم سرکلاس. والا سگو بزنی الان نمیره سرکلاس ( شما رو منظورم دوست عزیز!)...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 اسفند 1396 08:09
چیزی برا از دست دادن دیگه ندارم... من همینم، با تمام فکرام، رفتارام، اخلاقام، صحبتام و ... دنبال جلب توجه کسی دیگه نیستم. هرجام لازم باشه خودمو تغییر میدم. باید پویا باشم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 اسفند 1396 08:05
قبلا اکثر پستام برا جلب توجه بود. برا اینکه مردم نظر بزارنو از قرمز شدن نظرات توی لبتاپ یا آبی شدن منوی مدیریت توی گوشی لذت میبردم. این خودش تو رو هل میده که بیشتر اینجا باشی. ولی الان میتونم بگم که، این جا صرفا نقطه سر خط منه. داستان خودمه. میخوام پرش کنم. جایی برا لاس زدنای من نیست. من آدم به شدت درون گرایی هستم....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 اسفند 1396 07:58
کلا سخت گرفتن کارام این شکلیه که حتما باید احساس کنم چیزی در حال اتفاق افتادنه. یا کاری که میکنم ارزش داره یا نه. یا باید به حدی از جدیت برسه که انجامش بدم... حرفام تیکه تیکه ست. خودم میدونم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 اسفند 1396 07:54
الانم حس حقارت و خستگی و خیانت به خودم رو با هم دارم. حقارت در مقابل خودم. خودم بالا سرم واستادم، سرمو تکون میدم... خستگی از این قسمتای زندگی. همیشه مشغول بودن ذهنم، خود درگیری کاذب. نخندین بهم. من فقط یه بچه شهرستانیم که هیچوقت ارتباط زیاد با دخترا رو قبول نکرده و باهاشون کنار نیومده خیانت هم به خودم، به کاری که...
-
برا ادامه چی لازمم؟؟
سهشنبه 22 اسفند 1396 07:33
به کارام فکر میکنم... به دلیل کارایی که میکنم، چراییشون. صرفا میدونم یه حفره ای کمبودی هست تو یه قسمت از زندگیم که تعادل یه قسمت دیگه رو از بین برده. یه ورم هواست، یه ورم رو زمین. همین باعث دست و پا زدنم میشه. کار درست رو نمی تونم تشخیص بدم صرفا فقط تکون میخورم... دوست عزیزم راست میگی اینجا نوشتن باعث سبک شدنه! ولی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 اسفند 1396 07:09
خب کلاسو پیچوندم! والا چه معنی میده صبح پاشی بری سر کلاس. مسخرست توهین آمیزه! اونم چهارشنبه آخر سال! ترقه! انفجار! خوووون! #بریم_نقطه_سر_خط
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 اسفند 1396 00:57
دفعه قبل که کم مونده بود چندین نفر ذله بشن از دستم! ایشالا این دفعه نرمال میرم جلو #بریم_نقطه_سر_خط
-
#نقطه_سر_خط
سهشنبه 22 اسفند 1396 00:37
روز یا میشه گفت هفته مزخرفی بود. دوست خوبم روشنم کرد که داشته باشم وبلاگ باز. ولی مثل قبلی نمیخوام چی میگن، ماجراجویی کنم. بیخیالش. احتمالا بعد 11 شب فقط چک میکنم. الانم به شدت خوابم میاد. 8 صبح کلاس دارم. میدونم که به شدت سردرد میخوام بگیرم. تعطیلم که نشیدم. مرگ بر این شانس تجربه های جدید، به کارم میان. استفاده میکنم...