ولی به یه جمع شاد نیاز دارم. یه جمعی که فقط بگیم و بخندیم.
ازینایی که تیکه و شوخیای جهتدار میکنن و میخوان تخریبت کنن نه.
از اینایی که میرن کوه، میرن بیرون، کلا خوشن. از اینا میخوام.
یا شبا با ماشین میرن دوردور، خیابون گردی.
اصلا یه جا که آدم خودشو تخلیه کنه. داد بکشه، بلند بلند حرف بزنه.
با خودم که نمی تونم داد بزنم یا حرف بزنم و ...
خب از کجا پیدا کنم همچین کسایی رو؟
کسایی که میشناسم اکثرن عنن. از عن هم چیزی درنمیاد، میاد؟ نه هیچی.
هاهاهاهاهاها
+چه خداحافظی دراماتیکی داشتم! آرزوی موفقیت و خوشبختی و اینا هم کردم و کردیم و باز من اینجام!!!
قشنگ تصمیمات لحظه ای!
خدایا توبه!
این که همون لحظه دلیت نمیشه مجبورت می کنه برگردی. بر پدر بلاگ اسکای!
یه زمان یادم بود روزی 60 دفعه تلگرامو حذف می کردم دوباره نصب می کردم
+وای یه وقت زن نگیرم فرداش پشیمون بشم
اینم بگم همچین حرکاتی تو خانواده ما موروثیه.
خلاصه یه وقتی عاشق من شدید من همینم که هستم! اصلا هم تغییر نمی کنم.
مواظب خودتون باشید
اول می خواستم حذف کنم وبلاگو
ولی دلم نیومد. اینجا یه سری بحثا و نکاتی شده، که شاید الان دوای دردم نباشن، ولی حتما در آینده به دردم می خورن، وقتی که خوبم.
میرم، و روزای خوب برمی گردم.
میرم و می سازم روزامو. اون موقعست که برمی گردم.
اوه اوه اوه!
میگن یکی رو مسخره رو کنی از دنیا نمیری مگه اینکه خودتم به اون درد مبتلا بشی!!!
کم مونده بود حذف شیما!
ولی در هر صورت، ویوا رئال!!!
عشق است رئال!!
اصلا پرستیژ رئالو عشقه!
جونم رئال!!
عشقم رئال
وای این خبرو بخونید.
قبلا شنیدم بودم این خبرو ولی جزییاتش رو نمی دونستم.
چی بگم؟ چیه این؟ چرا این طوری؟
چی خط قرمزه یه نفرو تعیین میکنه؟ چی تعیین می کنه یکی دست به این کار بزنه یا نه؟
کدوم مشکل حل نشده داشته، چه اتفاقی برای اون مرده افتاده قبلا که همچین کاری کرده؟
همین الان بری به مرده بگی روانی، میگه فحش نده.
بهش بری بگی برو پیش روان شناس، میگه من دیوونم. ولی هر غلطی از دستش برمیاد.
کی باعث شده همچین موجوداتی این شکلی تربیت بشن؟
بدون هیچ خط قرمزی، بدون هیچی.
اون فرد هیچی نیست.
اون فرد خیال می کنه از هیچی نمی ترسه، هیچکس جلودارش نیست.
ولی سخت در اشتباهه. اون اسیر خودشه. اون بنده ی خودشه. اون اسیر هر چی هست که میاد تو ذهنش، بدون اینکه حتی یه لحظه، حتی یه لحظه فکر کنه داره چیکار می کنه.
مثل یه اسب که افسار گسیخته شده، و سوار و خودش رو آخرش می بره به لبه ی پرتگاه.
این تهران یه دل گرفتگی داره، یه دل گرفتکی عجیب میده بهت، چرا؟
من که هر دفعه غروبا بیرون بودم کلا تخریب شدم.
خیلی خیلی دل آدم می گیره.
دلم می خواد رها باشم.
انگار پوست اندازی کردم ولی هنوز نمی خوام بیام بیرون.
دوست دارم تو کالبد مرده م زندگی کنم...
چه تقدیریه؟ در عرض چند ماه بشی یه آدم دیگه.
دلت یه چیزایی رو بخواد که قبلا نمی خواد.
دلم می خواد خفن باشم، تیپای عجیب بزنم، شبیه این تهرانیای خز بشم.
بشینم کنار خیابون ساز بزنم( که البته نه سازش رو دارم نه بلدم چجوری بزنم!)
حرف بزنم، با همه.
برم سینما، عکاسی کنم،
وارد رابطه های بی سروته بشم، که اصلا اول آخرش معلوم نیست.
خط قرمزی نداشته باشم، اصلا هر کاری کنم، هر کاری که تا حالا نکردم.
از این و اون تقلید کنم، لباسام رو از دیگران کپ بزنم، نترسم به خاطرش، نترسم تیپمو مثلشون کنم...
سوار ماشین دوستا بشیم، داد و بیداد و جیغ و سروصدا و کارای خاک برسری.
دقیقا این کارایی که خارجیا می کنن تو فیلما، کارای بدون فکر، بدون ترس، از روی احساس.
مثلا دستشو یه دفعه بگیرم بِکِشَمِش سمت خودم بوسش کنم...
و بعدش به هیچی فکر نکنم، اونم همین طور...
یا بریم عروسی یا مهمونی، فقط خوش باشیم، بگیم بخندیم، برقصیم، بدون هیچ رودربایستی، بدون هیچ مرزی، هیچ خط قرمزی...
کلا خوش خوشه خوش باشم، فقط خوش....
می فهمید چی میگم؟
سخت نیست منی که خیلی محافظه کار بودم، و مذهبی و همه کارام با فکر و اینا باشه، یه دفعه همچین فکرایی، تمایلاتی، رفتارایی بخواد ازم سر بزنه؟
اصلا میشه کنار اومد با این افکار؟؟
این فیلم خانه دختر رو دیدم.
نمی دونم تو همچین شرایطی قرار بگیرم چیکار می کنم.
مرز بین تفکر سنتی و مدرن.
سخته، در مورد گذشته یکی دیگه قضاوت کردن و انتظار برای قضاوت نشدن.