+لیست توان مندیامو باید دربیارم. واقعا نمیشه کاری نکرد.
من با این همه تلاشو آورده تو همه این سالا، صرفا به خاطر اینکه ریسک نمی کردم و این کمال گرایی و این ترس لعنتی، دارم نابود میشم.
خیلی از کسایی که وعضشون بدتر از من بوده دارن یه کارایی می کنن.
من اما، just wont let the little things go!
گیر رو چیزای کوچیک،از دست دادن چیزای بزرگ.
قبول دارم روحیم یه خرده با دیگران فرق داره، ولی نمیشه که الکی منتظر موند تا به فنا رفت.
+ولی جالبه، وقتی توی چراغ قرمز، من که عابرم و اولین نفر هم هستم که کنار خیابون رسیدم و وامیستم تا عبور عابر آزاد بشه، دقت که می کنم دیگران هم وا میستن. وقتی هم که رد میشم، دیگران هم رد میشه.
مثل جوانه زنی و رشد خودمونه. ملت هم دوست دارن واستن و هم برن، ولی مرددن. کافیه انرژی اکتیواسیون برا واستادن رو کم کنی تا نرخ کسایی که وامیستن زیادتر بشه نسبت به کسایی که رد میشن. چون به "دیگران" نگاه می کنن.
نمی دونم اسم همچین کاری فرهنگ سازیه یا نه، ولی حداقل سعی می کنم تو تهران که یه شهر شلوغه، حتی نصفه شب که هیچ ماشینی هم نمیاد واستم تا عبور عابر آزاد شه. البته که وظیفه ی منه همچین کاری.
+کوییزو نگرفت! بعید بود ازش. یعنی حتی گفت قلم کاغذ رو دربیارید. هیشکی هیچ حرکتی نزد، اونم منصرف شد
+فهمیدم با این روحیه کمال خواهیم اصلا نمیشه کاری کرد. هیچ کاری. فقط کاری رو می تونم بکنم که ریسکش نزدیک به صفر باشه.
اصولا کاری که دیگران بدون نگرانی انجام میدن، برای من خیلی سخته. یعنی یک عالمه فکر می کنم، خودشم روی جنبه های منفیش، مثلا نداشتن وقت، ضایع شدن، موفق نشدن و ... کلا بیخیالش میشم.
تو ایران که هیچ کاری بدون ریسک نیست، این طرز تفکر سریع شکست می خوره و حذف میشه. باید کمال خواهی رو تضعیف کنم.
+نمی دونم توهمه یا چی، ولی فک می کنم یکی از این دخترای کارشناسی ازم خوشش میاد. یعنی نشد یه بار برنگردم عقبو نگاه کنم این در حال نگاه کردن من نباشه. کلاس مشترک هم داشتیم.
نمی دونم بازم می گم شایدم توهمه. اصولا تو تشخیص این جور چیزا اصلا خوب نیستم ولی بارها این چشم تو چشم شدن پیش اومده.
ولی به دلایلی شاید بشه گفت نرم سمتش بهتره. شاید چون نسبت بهش احساس ترحم می کنم. و اینکه ظاهرش هم یه مشکلی داره که نگم بهتره. احساس ترحم هم به خاطر ظاهرشه گویا.
تو بلاگ اسکای نباشه یه وقت؟؟!!
+خدا هممون رو عاقبت به خیر کنه.
+چقدر درس داشتم ولی به بطالت گذشت. یعنی میشه گفت زیاد خوش بودم این چند روز، اصلا درسا یادم نبود. ولی خدایی خوش گذشت.
-بریم بخوابیم؟
*باشه!
-شب بخیر عزیزم!
*شب بخیرعشقم!
[از تنهایی در خود مچاله می شود]
+خاک تو سرت بدبخت برو بخواب به جا توهم زدن!
+نمی دونم چی شده این تلویزیون برفکی میشه. بدجور میره رو مخ آدم وقتی برفکی میشه.
شاید آب رفته تو آنتن؟ شاید.
+جالبه اومدن این آلومینیوم ایی که روی آنتن هست رو کندن بردن -_- نمی دونم 2 تیکه حلبی که 100 گرم وزنش نمیشه به چه درد می خوره؟؟؟
اومدن از بالا پشت بوم برداشتن. آخه لامصب چه کاریه؟؟؟ خجالت نمی کشی؟ اون حلبیا به چه دردت می خوره لامصب؟؟
چی بگم
+کار مفیدی نکردم از ساعت 9 که تقریبا پا شدم. برم ببینم میتونم یه خرده درس بخونم.
+هفته بعد یه میان ترم دارم، استادِ بنداز! قشنگ میندازه.
خدا به خیر کنه
+زندگی رو سخت نگیرید. به والله سخت نگیرید.
مطمئنم سخت بگیرینش 99% به فنا می رید.
چیه می شینید فرمول بندی می کنید زندگی رو؟ فرضیه های عجیب غریب، معیارای سخت برا زندگی و...
نکنید. واقعا نکنید.
+یه دوستیم داشتم، هم اتاقیم بود. طرف منو به فنا داد، اینقدری که دنبال هدف و .... بود. آخرش بهش گفت سنگ بزرگ نشانه نزدن است.
البته طرف خیلی باهوش بود.
شاید اینا هم از تبعاته با هوش بودنه. به یه نتیجه هایی می رسن که عجیب به نظر میاد.
+برا من که معمولیم! این شکلی سوال نمیاد تو ذهنم.
+این نیچه رو ببینید، طرف چه چیزای مزخرفی گفته. ولی بعدا تازه فهمیدن چی گفته. حتما باهوش هم بوده. نمی دونم.
گیج نکنیم خودمون رو.
+غذایمان هم سوخت!
-نمی دونم چرا هر کاری می کنم غذا مزه نمی گیره. هیچکدومشونا!
خلاصه بگم یکی از دلایل ازدواجم همینه که یاد بده چطور غذا بپزم.
+اصلا ازدواج کردن الان درسته؟ فک نکنم. فعلا در حد رل باید کافی باشه.
باید با روحیاتشون آشنا بشم. خودمم هم بسازم.
+امروز با مترو رفتم تئاتر شهر، نشستم اونجا. چه هوای خوبی!
پیاده ولیعصر رو رفتم بالا تا میدون ولیعصر، از اونجا هم تا سر وصال و ازش اومدم پایین، به یاد خاطرات خوابگاه. وای عجب دورانی بود.
تکرار نمیشن اون موقع ها.
+اصلا وقتی فک می کنم به اون دوران، دلم می گیره. دلم مچاله میشه. چقدر نوستالژی شده برام. همه چیز خوب بود. همه چیز سرجاش بود.
سرم پایین بود و کار خودمو می کردم. بدون حواس پرتی، بدون سخت گیری تو کارا.
+بگذریم وصالم اومدم پایین، یه دوستی رو دیدم یه خرده چرت و پرت گفتیم، از اونجا سوار BRT شدم و برگشتم.
+شبا بدون عینک به شدت چشمام اذیت میشه. اکثر موقعی که بیرون بودم تمرکز نداشتم و فقط به این آستیگماتیسم مزخرفمم فک می کردم.
مخصوصا نور ماشین، چراغا، اصلا داغونم می کنه. هر چیز نورانی رو با 2 تا سایه می بینم که کشیده شدن و با هم شکل یه مثلث میشن.
دوباره میرم پیش دکتر، تا ببینم چی میگه. شاید بشه عمل کراس لینکینگ کنم بدتر نشه، یه خرده آستیگماتیسمش هم بهتر شه. ایشالا
+دقیقا، باید از چیزهای کوچیک لذت برد. چرا نباید لذت برد وقتی دلیلی نیست برای لذت نبردن؟ کیف نکردن؟!
لذت خواهم برد، قطعا لذت خواهم برد.
+عذر خواهی می کنم از دوستانی که پیگیر اینجا بودن و یه نظری چیزی میذاشتن یا اصلا فقط نیگا می کردن اینجا رو و این که آدرس جدید ندادم بهشون.
ولی هر دفعه همون حس اشباع شدن می گیره منو، هر دفعه، سر هر کاری.
شاید به این خاطره که بهترین چیزی نبود که می تونست باشه و باز هم این کمال گرایی مزخرف.
+سعی می کنم، اگر خدا و پیغمبر و معصومین و اهل بیت کلا! بخوان، کمتر بیام اینجا. واقعا باید کمتر بیام.
آخه چیزی نداره که بیام. هیچ اتفاقی هم قرار نیست بیوفته. مطمئنم. اتفاقا رو باید تو زندگی واقعی دنبال افتادنشون بود، نه اینجا که هیچیش معلوم نیست.
+بعدا اینو دیدید فحشم ندیدا
+ماییمو، حرفهای نگفته
فکرم پیش حرفایی که با دوستم زدم.
از یه آدمی که اون قدر مذهبی بود, همچین حرفایی بعیده.
خیلی راحت اعتراف کرد که تو کارشناسی الکی حساس بودیم
الکی خودمون رو درگیر یه سری چیزا کرده بودیم، دین، درس و ... ولی چیزای دیگه ای هم بوده که بهشون کم لطفی شده
اصلا نمی دونم مشکل من صرفا نداشتن یه هم صحبته یا نه.
شایدم نیست، شاید این نیاز هرکیه که تو سنه منه. حتی کمتر از سن من هم به همچین مشکلی برمی خورن.
+تا اونجایی که من فهمیدم، جنس مخالف هم شرایطی شاید بشه گفت بدتر داره.
همه نیازمندن. همه. ولی یه سری چیزا مانعه از پاسخ دادن به این نیازها
+در هر حال، من که تصمیم گرفتم سخت نگیرم.
اینم بگم نباید بی هدف هم باشم. نباید خودسازی م رو بزارم کنار.
مشغولیات ذهنم که نباید این باشه
من تصمیم گرفتم خیلی راحتتر باشم، تو جمع ها شرکت کنم، بهتر حرف بزنم و ...
بیشتر از این فعلا نمی تونم کاری کنم.
این قضیه نیاز به زمان داره قطعا. منم که عجول تو همه کارها!
خدا به خیر کنه
+عنوان نمی زارم دلیل دارم. چون اگه عنوان بزارم پستم میاد تو قسمت وبلاگ های به روز شده و هر کی میاد نظر میده.
با یه دوستم که هم اتاقی بودیم حرف می زدم.
اونم مثل من ک.م.ا.ل گ.ر.ا.ی.ی!!! داره و به فنای عظما رفته.
بد دردیه، واقعا بد دردیه!
می دونی چرا؟ چون همه چی، هر چی که فکر کنی معذرت می خوام به چپت میشه. عمق فاجعه ست.
اون که اول مذهب بوده بعد دست و پا درآورده، الان نماز هم نمی خونه.
یعنی بر پدر هر کسی که مروج رفتارای کمال گرایانه ست.
جامعه مریضه، همه یه جور مریضی دارن.
درد دارن.